عواطف عاشقانه و تب و تاب ِهیجان های دوران جوانی، دل انگیزترین خاطرهء حیات درونی هر شخص است و بیان لحظه های پرتپش دیدار و انتظار، زیباترین بخش آثار ادب هرملت، چه نزد اقوامی که به آسانی و با صراحت به بازگوئی مافی الضمیر می پردازند، و چه در زبان ِآن ها که بنا بر پسندهای قومی براین طبیعی ترین اشتیاق ها سرپوش می نهند. و چون از سرشاری آن ناچار شدند، بدان رنگ عرفانی و پایگاهی معنوی می بخشند.
باوجوداین، اگر در بررسی داستان های عاشقانه دریافت های خود را محدود به تعمق و توصیف صحنه آرائی های بزم و نشاط و کامجوئی یا اندوه و اشتیاق و محرومی کنیم و غرقه در فضای معطر و رنگین ِزیبائی و فتنه جوئی معشوق یا ایثار و جانبازی عاشق به رؤیا فرو رویم، حق آن است که در شناخت ِشاهکارهای این نوع ادبی، ناتمام و درنیمهء راه مانده ایم.
شاید همین توقف نابجا باشد که در این سال ها در ذهن بعضی از ما، و بعضی از دانشجویان ما این توهّم را برانگیخته که پرداختن به ادبیات غنائی، خاصه داستان های عاشقانه، نوعی گریز از واقعیت و مخدِّری است که ذهن حساس و مستعد جوانان را از پرداختن به ادبیات جدی و اجتماعی باز می دارد. حال آن که، به نظر می رسد، آشنائی بیشتر با ساخت ِکلی این دسته از آثار ادب می تواند دریچه ای باشد که بتوان از منظر آن تکاپوی اندیشهء ناآرام ِآدمی را در جهش و تلاش به سوی دست یابی به زیبائی و کمال در هر دو عرصهء ذوق و پیشرفت، مجسّم دید.
طرح اصلی داستان های عاشقانه بر تلاش اشتیاق آمیز عاشق برای برداشتن موانع و مشکلاتی استوار است که او را از معشوق دور می دارد. البته هیچ کوششی از سوی عاشق بی کشش ِمعشوق ثمربخش نیست . و چه بسا که معشوق نیز خود برای کوتاه کردن ِراه، عاشق وار در جستجوست. اما در این صورت باید هر دو- عاشق و معشوق- را در زمرهء عاشقان نامید و هدف و آرزوی آن ها را مقصود و معشوق به شمار آورد. بدین ترتیب، سه پایهء اصلی هر ماجرای عاشقانه به مفهوم ِعام، عبارت است از:
- عاشق یا کسی که در پی منظور ره می سپارد.
- معشوق که مقصد و هدف ِنهائی است
- تنگناها و مصائبی که طی طریق عشق را به دشواری می کشاند.
-
اما، نکته این جاست که هر حرکت در ذات خود به وجود آورندهء دگرگونی و تکامل است. آرزوهائی که بی برخورد با مانع برآورده می شود، هیجانی تند و کوتاه و زودگذر برمی انگیزد که اگر هم ملال آور نباشد، خیلی زود از یاد می رود و کمتر اثری از خود بر جای می گذارد. درحالی که، در داستان های ماندگار ِادب غنائی، مصائب و سختی های راه، تنها حوادثی پی در پی و جدا از هم به حساب نمی آیند که زمان ِوصال را به تأخیر بیندازند، بلکه هریک از آن ها به روالی منظم و اوج گیرنده، مراحل ِتلطیف و تهذیب ِبینش یا اشتیاق را به نمایش درمی آورند.
به عبارتی بهتر، عاشق در برخورد با هرمشکل ِتازه ناچار می شود تا به ارزیابی دوباره و چندبارهء مقصد و معشوق بپردازد و برای ادامهء راه، توان و ارادهء خود را در بوتهء آزمایش بگدازد. این جدال و انتخاب ِمسیر، عاشق را از درون و درجهت ِکمال نفسانی و روانی می پرورد و حتی در ارزش های مادی و جسمانی نیز او را از حد عادی برتر می کشد. چنین است که در پایان راه ِپرمخاطرهء عشق، ممکن است معشوق حقیربنماید و عاشق ِکمال یافته، او را به سوی مقصدی والاتر ترک گوید.
از این دیدگاه، در ادبیات اقوام گوناگون از دورترین ایام تا امروز با مضمون ِعشق به دو صورت ِمتفاوت برخورد شده است:
- درنخستین صورت، عشق نیروئی است که فرد را از درون تکامل می بخشد و او را به تجدید نظر دربارهء باورهاو پسندها و ناپسند های خود وامی دارد. نتیجهء چنین عشق، نوعی طغیان است و قیام در مقابل خود و در برابر ارزش های فکری ِتحمیلی که خواسته و نخواسته انسان را به صورت موجودی راکد و کوکی درآورده. اکثریتی از آدمیان، در سراسر زندگی خود همچنان مطیع و تسلیم ِعُرف و عادت می مانند. البته ممکن است گاه به از هم گسستن ِرشته ای باریک از این اوهام توفیق یابند. اما هرگز نمی خواهند یا توانائی آن را ندارند که در حیات درونی خود فراتر از زندگی روزمره، طرحی نو درافکنند و بینش و پویشی فردی و شخصی داشته باشند.
تنها انگشت شمار مردمی را آن موهبت ایزدی هست که به نیروی عشق، یکباره به خود آیند و با گسستن از همه تارهای سُست اما دست و پاگیر ِعلائق، که اندیشه را از پرواز آزاد در بیکران تعالی انسان بازمی دارد، به شناخت ِخود و معرفت نفس که همان تعبیر عرفانی ِِشناخت ِحق و رسیدن به عرصهء دورآشیان ِسیمرغ است، راه یابند. آیا دیوهای افسانه ای ِرامایانا، رقص و دست افشانی ِدیوانه وار پریوشان داستان های هفت پیکر، طلسم و ترفند ِِدایه ها و شروانه های جادو در داستان های عامیانه و حتی تدبیرهای دختر ترسا در داستان دلباختگی ِشیخ صنعان، همه و همه را نمی توان سخنانی رازآمیز و رمزگونه از دشواری های گذر از تنگنا ها و عقبه های نفس شمرد؟
رامایانا به معنی خانهء راما یا سرگذشت ِاو، یکی از دو حماسهء منظوم هندوان به زبان سانسکریت است که حدود پنج قرن پیش از میلاد مسیح سروده شده. داستان اصلی ِاین منظومه، شرح جنگ های راما برای نجات همسر محبوبش، سیتا از اسارت دیوی به نام ِراونا ست. دیو برای در بند داشتن سیتا، مخاطرات طبیعی و حیوانات جنگلی را که به سیمای دیوان درآمده اند، به مقابله با راما برمی انگیزد. اما راما به نیروی ایمان و عشق همه را از سر ِراه دور می کند و سیتا را به خانه باز می گرداند. این افسانه که در معتقدات مذهبی هندوان جای بزرگی دارد و قسمت های مختلف آن در مراسم ِمذهبی همراه موسیقی و رقص به نمایش درمی آید، همانند اُدیسه در میتولوژی یونان و هفت خوان های رستم و اسفندیار در شاهنامه حماسهء ملی ایران، نمادی است از سفر ِدرونی و سیر و سلوک روحی انسان برای بازپس یافتن حقیقت متعالی ِوجود خود درسیمای رمزی زن ِمحبوب، که بر اثر قید و بند های جهان مادی از او دور شده. بعضی مفسران، داستان ِراما را رمز و تمثیل نمی دانند. اما تحلیل گران ِاساطیر و محققّان بزرگ هندو به دلیل تأثیر عمیق مذهبی و فلسفی که این کتاب در تهذیب و تصفیهء باطن مؤمنان ِهندو برجای گذاشته، معتقدند که ورای صورت ظاهر ِخُرافی، در این افسانه نیاز روانی و روحی انسان برای اعتلا و فراتررفتن از زندگی حقیر مادی تا حصول آزادی ِاندیشه به توصیف درآمده است.
درنمونه های دیگر نیز که بدان ها اشاره کردیم و همگی از ادب فارسی برگزیده شده، همه جا عاشق بر اثر فریفتگی به طنّازی و عشوه گری مهرویان یا با در افتادن به دام خواسته های فریبندهء دایگان و حتی تن دادن به آرزوهای نامشروع ِمعشوقه چون مصحف سوختن و شراب نوشیدن، از منظور به دور می افتند و برای به دست آوردن شایستگی حضور و وصال، ناچار از تحمل شداید بسیار می گردند.1
بدین ترتیب در دستهء نخست از داستان های عاشقانه، که بیشتر معنا و مضمونی تمثیلی دارند، عشق وسیله ای است برای تحول فردی و درونی عاشق و بهانه ای است که عاشق را هشیار می کند، به خود می آورد، از مشغول بودن به خور و خواب و خشم و شهوت، بیزار می کند و او را در جستجوی ارزش هائی والاتر به حرکت و کوشش برمی انگیزاند.
- مضمون نیمی دیگر از این شاهکارهای عاشقانه که گاه قابل جای گرفتن در دستهء نخست نیز هست، حدیث قیام ِانسان برای درهم ریختن ِسنت های فرسودهء اجتماع است. در این نیمه، ماجراهای عاشقانه از محدودهء عواطف فردی به وسعت جامعه قدم می گذارد و موانع ِوصال ِعشاق به صورت مشکلات حادّ عمومی درمی آید. هرقدر داستانی در طرح این نارسائی ها صریح تر و در مبارزه با آن ها درگیرتر باشد، عشقی که مورد گفتگوست جسمانی تر، سرکش تر و پرماجراتر است. موضوع سخن ما، دستهء اخیر و نکته ای که بدان می پردازیم، بازتاب حرکت های سازنده و دگرگون کننده در این داستان هاست.
مشخص ترین خصیصهء این آثار، استخوان بندی منظمی است که از جهت ساخت داستانی، آن ها را تا حد زیادی قابل انطباق بر داستان نویسی امروز می کند. تصویر دقیق ِفضا، شخصیت مستقل و شکل گرفتهء قهرمانان، زبان، تفکر و رفتار مناسب هریک از اشخاص و نظم ِخاصی که در روابط علّی ِوقایع موجود است، از آن جمله اند. براین همه باید نگاه عینی و واقع گرای تیزبینی را افزود که در بیان گوشه ها و پیچ های داستانی به چشم می خورد. همین دقت. و واقعی بودن ِتصویر است که برای نمونه در ویس و رامین که بهترین اثر از این نوع داستان های عاشقانه است، به پروفسور مینورسکی فرصت می دهد تا ضمن مقالات متعدد ِتحقیقی، فضای جغرافیائی داستان را چنان استادانه بازسازی نماید.2 و حتی امیدوار باشد که بتوان در اسناد تاریخی، عین واقعه را جُست. و در عین حال، همین واقع گرائی و نفوذ در شناخت طبقات جامعه است که به داستان عشق ِفرهاد کوهکن، امکان می دهد تا از اعماق روزگار سر بر کشد و در دوران تاریخی و سازمان اجتماعی عصر زندگی ِخسرو پرویز چنان بجا بنشیند که واقعیتی تاریخی انگاشته شود.2
وجود چنین نقاط مشترک در چند داستان برجستهء عاشقانه مربوط به دوران ایران پیش از اسلام، چون زال و رودابه، بیژن و منیژه، شیرین و فرهاد و ویس و رامین این گمان را تقویت می کند که با وجود اختلاف ِسبک و ارزش هنری ِسروده های شاعرانی که ما امروز از طریق ایشان به این داستان ها دسترسی داریم، شاید آفرینندگان اصلی آن ها همگی در دوره ای از اوضاع اجتماعی و به احتمال زیاد سیاسی خاص می زیسته و از فضای فکری و ادبی همانندی متأثّر بوده اند، که چنین بینشی را در آنان می پرورانده است.
اکنون ما وارد ِبحث ِتعلق احتمالی ِاین آثار به دورهء اشکانی نمی شویم. اما معتقدیم که یافتن شباهت بین این دسته از داستان های عاشقانه و شاید نمونه هائی از دیگر انواع ادبی آن زمان که هنوز ناشناخته مانده، ممکن است تاحد زیادی در روشن کردن جریان های فکری و پدیده های هنری آن بخش از تاریخ گذشته، مارا یاری کند. افزون بر آن عصری که این آثار بدان تعلق یابد، از جهت آزادی فکر و امکان طرح مستقیم مشکلات ِاجتماعی درمضامین ادبی، بی آن که مهارهای معتقدات و پسند های آئینی و سیاسی بر آن ها تنگی کند، شایان توجه است.
در این دسته داستان ها که معمولا در زمرهء حماسه های بزمی است و در فضای متجمّل دربارها اتفاق می افتد، عشق همواره حادثه ای است که جامعه را ناچار از تجدید نظر دربارهء قوانین و مقررات یا ارزش هائی می کند که به مرور زمان و زیر فشار قدرت ها از شکل واقعی و عملی دور شده است.
در ماجرای زال و رودابه، مشکل بر سرِ انتساب ِرودابه به خاندان ضحاک است که منوچهر شاه و دربار ایران را به مخالفت با ازدواج ایشان برمی انگیزد3.خاطرهء تلخ ِفرمان روائی هزارسالهء ضحاک، در دل ایرانیان نفرتی دیرپای برجای گذاشته و در این موقع گریبان ِعشاق جوان را گرفته است. اکنون تنها نیروی عشق و یک جرقّه از قلب های مشتاق ِزال و رودابه است که می تواند پردهء واقعیت را از روی این پندارهای غلط به یک سو زند و از طریق ازدواج ِآن دو، یکپارچگی لازم را برای قومی که شایستهء داشتن پهلوانی چون رستم است، فراهم آرد. بنابراین، پافشاری عشاق، نه تنهاآرزوی ایشان را برمی آورد، بلکه سدّ ِدوگانگی و نفاق را نیز از میان ارکان قوم درهم می شکند و طرحی نو درجامعه درمی اندازد که در تولد رستم تبلوّر می یابد.3
درمنظومهء خسرو و شیرین ِنظامی گنجوی نیز، داستان ِلرزه ای که عشق ِشورانگیز و مردانهء فرهاد بر ارکان ِوجود و تخت ِپادشاهی خسرو پرویز افکنده، مشهورتر از آن است که نیاز به یادآوری داشته باشد، نکته ای که جای دیگر بدان پرداخته ام.4
پس به نظر می رسد، که باید این دسته از داستان های عاشقانه را نوعی عامل ِتعدیل کننده در روابط اجتماعی به شمار آورد. چه، در ادب عصر ِحماسه، اعمال ِقهرمانی و صفات مردانگی در داستان های رزمی، بنیان گذار ِارزش هائی است که بر اساس آن می توان خصوصیات ِاخلاقی و پسند ها و ناپسند های اجتماعی ِقوم را سنجید. جانبازی پهلوانان و دلاورانه به مبارزه برخاستن ایشان، بهائی است که در مقابل استقرار یک نهاد ِقویم ِانسانی پرداخته می شود. اما پدیده های اجتماعی جاودانه نیستند و همچون افراد، سستی و فرسودگی در پی دارند. بدین جهت، نیاز ِپیوسته به تجدید و بازسازی ارزش ها امری محتوم است.
باوجوداین، در این جا نیز نیروهای مقاوم که از نفوذ سنت ها در اذهان ِکم تحرّک سرچشمه می گیرد و منافع گوناگون طبقات خاص، که آن سنت ها را تحکیم می بخشد، روال طبیعی ِپیشرفت جامعه را که با تحول و تکامل ِهمیشگی ارتباط ناگسستنی دارد، متوقف می گرداند. عشق توفانی است که این آرامش سطحی را برهم می زند و داستان های عاشقانه، زیر پوشش عواطف ِپرشور، به بیان ناسازی ها و مسیر مبارزه با آن ها می پردازد. بدین صورت، جریانی دائمی و اوج گیرنده به وجود می آید که در آن عقل و عشق چون دو قطب مغناطیس، اندیشه و روابط اجتماعی انسان را در حالت تعادل نگه می دارد.
اکنون، برای روشن شدن این نکته، منظومهء عاشقانهء ویس و رامین را به عنوان نمونه برمی گزینیم تا از این دیدگاه ِتازه برآن داستان دلکش که با همه شورانگیزی از دیرباز به عنوان حدیث بی پروای عشقی جسمانی، مردود و ممنوع و اثری غیراخلاقی شهرت یافته نظرافکنیم و در گوشه های ناشناختهء آن به کنجکاوی بپردازیم.
منظومهء ویس و رامین به صورتی که اکنون در دسترس ماست، دراوایل قرن پنجم هجری به وسیلهء فخرالدین اسعد گرگانی از زبان پهلوی به فارسی برگردانده شده و به نظم درآمده است. زمان پیدایش و نگارش این داستان را بر اساس شواهدی موجود در آن به اواخر دورهء اشکانی مربوط دانسته اند. همین پیشینهء باستانی، دلیل بعضی از نکات ِناسازگار با اخلاق و پسند های دورهء اسلامی را توجیه می نماید.از جمله ملاقات دایهء ویس با رامین به رسمی بسیار قدیمی بین قبایل ابتدائی بازمی گردد که طی آن دایگان شایستگی و توانائی جوانان را به آزمایش درمی آورده اند. قرار ِازدواج ویس با برادرش ویرو، نیز که بنا بر معتقدات اسلامی ازدواج با محارم و از گناهان بزرگ است، در معتقدات زرتشتیان باستان پسندیده و مجاز شمرده می شده است. با این همه، بدنامی ِویس که در ادب فارسی بسیار شایع است، بیشتر با تأکید بر این جنبه بوده که وی در قید ِازدواج ِشاه موبد، با برادر او، رامین نرد ِعشق می باخته و به کمک او شوهر خود را از میان برداشته است. دراین جا روی سخن ما با کسانی است که این داستان و حوادث پی در پی آن را به روشنی می شناسند و به اشاره ای برای دریافت نکات آن بسنده می کنند.
در این ماجرای پرهیجان و حرکت، و برخلاف ِفضای مردانه ای که نزدیک به تمام ِآثار دوقی و ادبی ِمنطقهء وسیعی از جمله سرزمین امروز ِایران را اشباع کرده، شخصیت اول داستان، زنی است زیبا، جوان و کامجو که به نیروی طبیعت ِسالم خویش با سنت ها ی گره خورده، پوسیده و نارسای زمان به ستیزه برمی خیزد.
ویس ِآشوبگر و پرتمنا که با شرم و سکوت، اشتیاق خود را برای ازدواج با برادر جوان و سلحشور نشان داده، ناگهان سخن از پیمانی می شنود که سال ها پیش مادر ِاو و شاه موبد درمجلس ِشراب، سرخوش و بی خبر بایکدیگر بسته اند. و آن گاه که انتظار تولد اونیز نمی رفته، او را چون کالائی گرانبها، اما بی حس و اراده در معرض ِدادو ستد قرار داده اند. اینک پس از گذشت ِسالیان، درست در لحظه ای که ویس گمان دارد همچون هر زن ِشادکام و خوشنام روزگاری بسعادت در کنار شوی خواهد داشت، پیک ِشاه موبد،"سیاه اسب و نیلگون جامه" از راه رسیده و با یادآوری عهد ِدیرین، خواستار دختر است.
این اولین بندی است که پای ویس سرکش ِدورپرواز را در قفس قراردادها می بندد و او را از طبیعت جوان خود به دور می کشاند. در منظومهء ویس و رامین، همهء جدال های داستانی، ناشی از همین جذب و دفعی است که طبیعت و قراردادها را رو در روی یکدیگر می گذارد.
عهد و پیمانی که شاه موبد بر آن اصرار می ورزد، بر سه نیروی زر و زور و آئین استوار است. و شهرو، مادر ویس را چنان بهت زده و بیمناک می نماید که ناچار از گفتار دم فرو می بندد. واکنش شهرو در این خطای خود کرده، ترس است و شرمساری و حاصل آن سکوتی که ضعف و تسلیم در پی دارد. از شاه موبد می ترسد که قدرت ِجنگ و مقابله با او را ندارد. از دادار می هراسد که دیرگاهی بر این باور بوده است که سنت ها با همهء ضعف ِبنیان، از حمایتی خدائی برخوردارند، و ایستادگی در برابر آن ها گناهی است نابخشودنی. و به مال و زر و خواسته، سخت فریفته و آرزومند، که کمتر کسی را یارای مقاومت در برابر این همه اشیاء خیره کننده است.
اما ویس ِجوان که هنوز بر قدرت اجرائی این پشتوانه ها باور ندارد، بی محابا به مقاومت و مخالفت برمی خیزد و با تکیه بر خِرَدی که اصول خود را از بدیهیات ِمنطق طبیعت گرفته، دلیرانه بانگ برمی دارد که:" زپیری مغزش آهومند گشته ست". و الاّ چون او چنار خشک بی بری را چه آرزوی جفت جوان!. ویس سر ِآن دارد تا " درسایهء سرو ِگهربار ویرو" به خوشنامی روزگار برآرد. طبیعت و آئین در این پیوند ِاهورائی که " مُهر موبد و گواه کسان را نیز نباید"، درکمال سازش است. و همین هماهنگی در کفّهء ترازوی ارزش هاست که قابلیت باروری و ماندگاری ِتباری، نظامی و جامعه ای را تضمین می کند.
اما شاه موبد ِپیر که تنها آرزوی داشتن فرزند و ضمانت دوام ِمُلک، پافشاری او را در عملی ساختن عهد ِنامعقول ازدواج با ویس ِنوباوه موجّه جلوه می دهد، همهء نیروهای زیر فرمان را به کمک می گیرد تا ویس را در قفس زرین ِبارگاه پرتجمل خود به بند مروارید و عقیق و زبرجد بکشاند.
بدین سان، عصیان ِویس نه از طبع بیقرار و خوشگذران ِاو، که از تحمیل وضعی ناخواسته، نامعقول و اجباری سرچشمه می گیرد. انگیزهء او بیش از آن که هوشمندانه باشد، غریزی است و طبیعی. و رفتاری که لحظهء اعتراض را به جشن ِپیروزی می پیوندد، با همه ء فراز و نشیب، چنان پرمعناست که گوئی آفرینندهء ناشناس ِاصلی قصه خواسته است همراه با نمایش ِکامل روان آدمی و پیچ و خم های مرموز ِآن، تصویری دقیق از تحول ها و دگرگونی های بارور و اصیل ِدرون جامعه را نیز به نمایش درآرد.
مقاومت ِویس در مقابل ِشاه موبد، از در به روی خود بستن و در کنج تنهائی بر آزادی از دست رفته گریستن، آغاز می شود. واپس نگریستن و در آرزوی بازگشت به گذشته به دامن رؤیا پناه بردن، تنها وسیله ای است که در چنان وضعی انسان را یک چند بر پای می دارد. در این مقاومت ِمنفی، امید رستگاری نیست. اما فرصت ِچاره جوئی و جستن راهی برای نجات، هست. ویس نیز به همین دستاویز چنگ می زند، تا عاقبت حبّ ِذات و اغتنام فرصت در هیأت دایه از راه میرسد.
در داستان ها و افسانه های ایرانی، دایه از چهره های شناختنی و شایان بررسی است. بنا بر رسمی دیرین که در اغلب نقاط جهان نیز رواج داشته، نوزادان ِاَشراف و خانواده های بزرگان را برای شیردادن و پرورش به دایگان می سپرده اند. پس از پایان دوران شیرخوارگی، پسران برای آموزش های جنگ و شکار به دربار بازمی گشتند. اما دختران تا دوران بلوغ نزد دایه می ماندند و اغلب پس از ازدواج نیز دایه را در کنار خود نگه می داشتند.
دایگان، چنان که از نمونه های بسیار در آثار ادب فارسی برمی آید، زنانی هوشیار و زیرک بودند، با خواص گیاهان و دارو و درمان های پزشکی آشنائی داشتند و درمسائل مربوط به ازدواج و زایمان به چاره سازی هائی که گاه جادوگرانه می نُمود، دست می یازیدند. خصوصیات ایشان در آثار ادب، بسیار شبیه موقعیت و رفتار پیرزنان برگزیدهء بعضی اقوام ابتدائی توصیف شده که روش های مادرسالاری در نظام اجتماعی ایشان بارز است.
بدین سان، در ادب فارسی و از خلال افسانه ها و نوشته های کهن، دایه از سوئی مظهر پرورش جسمانی است و ترفند ساز ِازدواج و باروری. و از سوی دیگر بخصوص در ادب عرفانی فارسی، دایه و پیرزن رموزی هستند از غرایز ِکور که روح را از اعتلا و پرواز باز می دارند و به تنگنای قفس ِشهوات و امیال مادی می رانند. نمونهء چنین نگاهی را درحکایت باز ِسلطان و خانهء کمپیر، در مثنوی معنوی به روشنی می توان دید.
درمنظومهء ویس و رامین، دایه با همهء این خصوصیات دیرین بارز است. هنگامی که می شنود ویس از همسری با شاه موبد ناخرسند است، بی درنگ راه سفر پیش می گیرد و خود را بدو می رساند. ابتدا ویس را به تسلیم و تمتّع از وضع موجود می خواند، و چون اصرار او را برای داشتن ِفرصت ِبیشتر و اندیشیدن ِراهی بهتر می بیند، ناچار موافقت می کند به طلسمی جادوئی، تا سرآمدن ِروزگار عزای پدر که در جنگ به حمایت ِدختر کشته شده، شاه موبد را بر او ببندد.
این اولین اقدام جدی ِویس به کمک دایه است که در مقابله با جریانی مهاجم و درحال ِچیرگی از خود بروز می دهد، مهار کردن موقت برای یافتن چاره ای قطعی. از همین لحظه ها در حرکات ِداستانی، جزئیات تولد یک انقلاب و استقرار بُن لاد ِیک نظم ِجدید درتمثیلی عاشقانه به تدریج رخ می گشاید. در این واقعه، طبیعت نیز به یاری فرزند راستین برمی خیزد و جاری شدن ِسیل، طلسم ِ دایه را جاودانه در بُن ِرودخانه مدفون می سازد.
در این جا نباید از نقش سمبولیک ِآب غافل ماند. می دانیم که ایرانیان باستان آب، یکی از عناصر چهارگانهء سازندهء هستی را ستایش می کردند و ایزدبانوی نگهبان ِآن، اردوی سورناهید را بسیار گرامی می داشتند. بنابر سرودهای مذهبی زرتشتی، وی نه تنها موجب ِخرمی کشتزارها و سرسبزی و آبادانی زمین است و باروری و فزونی گله و رمه را برعهده دارد، بلکه زنان نیک ِپارسا را در زادن فرزندان سالم و نیرومند یاری می دهد و درپاسخ ِدعا و نثار ِهدایا، شیر ِایشان را نیز افزون می کند. نگاهی به یک یک ِباورهای عامیانه دربارهء توانائی ِباروری و زادن ِآسان و پروردن فرزندان ِشایسته، نشان می دهد که هریک از آن ها به گونه ای با آب ارتباط دارند. مراسم ِچلّه بُری که به منظور رفع نازائی، بیشتر در گرمابه ها برگزار می شده، از آن جمله است.
افزون بر آن، درباورهای دیرین ایرانی، فرّهء ایزدی یعنی نیروی مینوی شگرفی که انسان ها را به انجام کارهای بزرگ توانا می کند، در آب نگهداری می شود و ناهید، فرشتهء نگهبان آن با داوری ِسخت و دقیق ِخود آن را تنها در اختیار شاهان، پهلوانان و اندیشه وران ِراستین قرارمی دهد. بنابراین، دایه با آگاهی بر این نیرنگ ها طلسمی در رودخانه می گذارد و از آب برای دور نگه داشتن ِشوی سالخورده یاری می جوید. ایزدبانوی آب نیز که خواهان نسل ِنیک ِتواناست، باخشم و طغیان، فرمان بر محرومی همیشگی شاه موبد می راند.
اینک اگر چه ویس بآئین درعقد ِزناشوئی شاه موبد است، اما طبیعت آن را یکسره محکوم نموده و ویس را آزاد کرده است. به یاد می آوریم که پیش از آن نیز سپاهیان ِشاه موبد با جنگ و غلبه، عقد ازدواج ویس را با برادرش ویرو زیر پا گذاشته بودند. بنا براین، اکنون ویس با خوشدلی یک رویه شدن کار را می پذیرد و شادمان به انتظار روزگاری خوش به بهره وری از زندگی و جوانی رو می کند، درحالی که هنوز شاه موبد با تکیه بر اسناد و اوراق، در صدد ِ حفظ پیوندی است که بنیان بر آب دارد. می بینیم که در نظامی کهنسال، فرسوده و نابارور، طبیعت و سنت چگونه دربرابر یکدیگر به نبرد برخاسته اند.
ورود ِرامین به عرصهء کشمکش های داستانی، لحظهء باشکوه جهت یافتن تلاش ها را به نمایش می گذارد.طبیعی است که این امر، دفعی و آنی نمی تواند اتفاق بیفتد. اصرار دایه و مقاومت ویس در رو به رو شدن با رامین و پذیرفتن عشق او، تردیدی است که همواره استقرار ارزش های نوین را به تأخیر می اندازد. و هراسی است که بازماندهء معتقدات ِگذشته، پیوسته در دل ها بر می انگیزد. اما همین درنگ و عاقبت اندیشی است که می تواندهر شکافندهء واقعی سقف فلک را در انداختن طرحی نو، اما سنجیده و ماندگار یاری کند، آن چنان که شتاب زدگی در آن رخنه ها برجای نگذاشته باشد.
ویس آن گاه در رامین به مِهر می نگرد که انتظار بازگشت به کانون عشق برادر را یکسره از دل زدوده، پل های پشت سر را یک یک فرو ریخته و کلام افسونگر ِدایه، او را با زندگی و بهره گیری از مواهب آن آشتی داده است. اما ویس که باقطع امید از گذشته، حرکتی بزرگ و پرخطر به سوی آینده را آغازکرده، ناچار باید رنج ِفراوان ببیند. گهگاه به بازجوئی خود بپردازد و با هراس از پرسش ِروز پسین و گناه ِآشکار، جای خود را عاقبت دوزخ بدکاران بداند. وگاه سوزش طعن مادر و برادر را در کمال شرمساری بپذیرد و بارها از خشم ِشوهر گیسوکنده و تن خسته ، اشک ندامت ببارد. این ماجراها بخش بزرگی از حوادث قصه را تشکیل می دهد و با اوج و فرودهای بسیار، مراحل ِسمبلیک . طغیان ویس را به نمایش می گذارد.
با این همه،از آن پس ویس و رامین عاشقانه در هم می آمیزند و مشتاقانه با زجر و شکنجه و بدنامی پنجه در پنجه می افکنند. زیرا اکنون هریک نیمهء مکمل خود را یافته اند. اما چنان که انتظار می رود، بار سنگین این تعهد بر دوش زن، ویس ِسنت شکن بسیار بیشتر سنگینی می کند. و رامین، هرچند عاشق، از سبکساری و هوس جوئی و فراموش کاری به دور نیست. تا بدان جا که به سنت ِداستان سرائی کهن، و شاید براساس طرح عامیانهءگردش خورشید که نیمه های سال را درخانه های متفاوت ِزمستانی و تابستانی و نزد همسران دوگانه می گذراند، وی نیز در دیاری دیگر به عشقی نو گرفتار می آید و مدت زمانی دور از ویس به کامرانی می گذراند.
اما در مجموع، ماجراهای متنوع و پرهیجان ِدوران این عشق ِممنوع، صعود خطرناکی است بر ستیغ ِرام نشدنی ِیک آرزوی سرکش که اهمیت اصلی آن در صحنهء پایان داستان آشکار می شود. رامین که همهءنیروهای بالقوه سازندهء خویش را اینک در کنار ویس به مرحلهء عمل درآورده، به کمک ِحیله ای که ویس و دایه می سازند، بر کهن دز شبیخون می زند و پشتوانهء شاهی ِبرادر یعنی گنج و خزانه را در اختیار می گیرد.
در این جا باز باید اندکی درنگ کنیم تا بار دیگر به ساخت کلی داستان های عاشقانه نگاهی بیفکنیم. دانستیم که اگر هدف و مقصد ِنهائی، تنها بیان کشش و کوشش عشاق باشد،با فرارسیدن لحظهء وصال یا حدوث واقعه ای که به هجران ابدی ایشان بینجامد، سخن باید کوتاه شود تا اثر لذت و شادمانی یا حسرت و دلسوزی، خواننده و شنونده را در خود بپیچد و با خود به دورجای خیال ببرد. اما، در داستان ویس و رامین، پیوند عشاق خود آغاز جدال های داستانی ِدیگری است که در جهت سرنگونی شاه موبد و انتقال حکومت و قدرت به رامین پیش می رود. ممکن است در نقد ساختاری، این بخش را در داستانی عاشقانه، زائد بینگاریم و این ایراد را وارد بدانیم که ادامهء مطلب، موجب اُفت ِزیبائی و تأثیر ِداستان شده است.
اما از دیدگاهی دیگر، توصیف جزء به جزء حوادثی که پس از آن به وسیلهء دایه، ویس و رامین انجام می گیرد، درواقع نشان می دهد که سراینده یا سرایندگان ِاصلی این داستان، چه آگاهی ژرف و سنجیده ای دربارهء سیاست و به دست آوردن قدرت داشته اند.و تا چه اندازه ترفند ها و شگردهای پیچیدهء این قبیل جا به جائی های سیاسی و اجتماعی را می شناخته و به طرح ِآن در ادب و هنر اهمیت می داده اند.
درداستان ویس و رامین، به محض آن که قلعه گشاده می شود و گنج و خزانه، این مهم ترین پشتوانهء قدرت در اختیار ِویس و رامین قرار می گیرد، یکباره مردم و سپاه نیز بدخوئی و حرص ِشاه موبد را که سالیان دراز همچون واقعیتی تردیدناپذیر پذیرفته بودند، دور از تحمل می یابند و با این بهانه فریاد برمی دارند که دیر است او شایستهء تخت و تاج ِسلطنت نیست. چون زر رفت، سپاه همراه آن می رود و رسم و آئین دگرگونه می شود.
حال دیگر، وقت آن است که شاه موبد یکسره از میدان به در رود. شب هنگام گرازی از کمین می جهد و جگرگاه او را می دَرَد. نشان ِآن که چون زمان سر آمد و همهء پیوندهای حیات گُسست، نیستی خود به خود سر می رسد. در افسانه های هندی و ایرانی، گُراز یکی ازصورت های ویشنووایزد ِبهرام، خدایان جنگ است. و از این طربق به صورت رمزی ِدشمن، خطر ومرگ درآمد است. نوشته اند" خسرو پرویز، شاهنشاه ساسانی انگشترهای متعددی داشت که آن ها را به مناسبت های خاص در انگشت می کرد. هرگاه می خواست فرمان قتل بدهد، حکم را با نگین ِانگشتری مُهر می کرد که نقش گراز داشت.
مرگ شاه موبد در دل ِسیاه ِشب، بیرون از سراپردء شاهی و در صحرای نبرد توصیف ِظریفی است از مرگ ِزورمند ِصاحب جاهی که پیری و شکست او را در هم فروکوفته. در داستانی که رنگ پهلوانی دارد، ناچار بستر ِانتظار،جای مناسبی برای مردن ِشاه جنگجو نیست. در عین حال، گناه کشته شدن ِشاه موبد نیز بر عشاق جوان نوشته نمی شود. زیرا درظاهر اتفاقی طبیعی بوده که با باورهای اساطیری نیز همخوانی داشته است. آیاترتیب دادن چنین صحنه ای در این داستان برای مرگ شاه موبد، بدان معنا نبوده که دست های فرمان روایان ِتازه را از آلودگی به خون ِحکمران پیشین پاک نگاه دارد؟
***
بار دیگر در داستانی ایرانی، آغاز دورانی تازه با توصیف ِصحنهء دمیدن ِآفتاب، جان می گیرد. خنیاگران نغمهء شادی سر می دهند و رسم ِنثار را در پای بزرگان ِنوآمده زر و گوهر و عنبر می افشانند. فرمان روائی دیگر جایگزین شده و تباری نوین بر تخت پادشاهی تکیه زده است. ویس و رامین، فرزندان خود را به اسب و چوگان و گوی و میدان می خوانند و زمان یک چند براین مدار می گردد. تا کِی، از کدام سو و چگونه دیگربار کسانی در برابر ایشان سرکشند و عَلَم طغیان برافرازند. اما آیا باز هم عشق خواهد توانست دودمانی فرسوده و نظامی پوسیده را درهم کوبد و طرحی تازه، جوان و کارا دراندازد؟ پاسخ ِآن را می بایست در تاریخ نانوشتهء روزگار جُست.
پائیز 135
********
*هشتمین کنگرهء تحقیقات ایرانی، کرمان 1356
یادداشت ها
1- اشاره به آثاری چون: فرامرز بن خداداد کاتب الارجانی، سمک عیار، تصحیح پرویز ناتل خانلری تهران انتشارات آگاه 1362 ؛ نظامی گنجوی، هفت پیکر، افسانهء گنبد ِسیاه. ؛ فریدالدین عطارنیشابوری، منطق الطیر، داستان شیخ صنعان.
2- ولادیمیر مینورسکی، ویس و رامین داستان عاشقانهء پارتی، ترجمهء مصطفی مقربی، تصحیح دکتر محمد جعف محجوب، تهران 1337
3- غلامحسین یوسفی، عشق پهلوان، مجموعهء سخنرانی های اولین و دومین هفتهء فردوسی، مشهد 1355
4- درداستان های عاشقانهء نظامی که در همین مجموعه در دسترس است.
No comments:
Post a Comment