Monday, September 27, 2010

درداستان های عاشقانه ء نظامی



درخشندگی و جذابیت منظومه های نظامی نه تنها بسیاری از آشنایان ادب فارسی را به تحسین واداشته، بلکه در مواردی چند مباحث طولانی مقایسه و برتری نهادن بر دیگر آثار ادبی بخصوص برشاهنامهء فردوسی را موجب شده است. شاید بتوان جامع ترین سخن دربارهء این شاعر زبردست و نازک خیال نیمهء دوم قرن ششم هجری را در تعریف کوتاه ژان ریپکا ، ایران شناس معاصر چک یافت. وی می گوید: نظامی برجسته ترین شاعر حماسهء عاشقانه است که آذربایجان به ادبیات ایران و جهان تقدیم داشته. استادی بی رقیب که سرشاری بیان و پرش اندیشهء او طی قرن ها ی متمادی ارزش خود را همچنان حفظ کرده است.1

حال ما که آثار نظامی را خوانده ایم، چه قسمت هائی از پنج گنج وی را داستان عاشقانه می دانیم؟ اصولا تعریف داستان عاشقانه چیست و چه انتظاری از آن می رود؟ به واقع اگرچه ما با تعبیر حماسهء عاشقانه آشنا هستیم، اما حقیقت آن است که تعریفی جامع و مانع از آن در دست نداریم. به این جهت بیشتر کسانی که سرمست از نغمه های دل انگیز عاشقانه نظامی را ستوده اند، به رقّّّّّّّّّّّت و لطافتِ تعبیر و ظرافت و خیال انگیزیِ تصاویر و سوز و عطشِِِ اشتیاق عشّاق بسنده کرده، به فضای اندیشهء حاکم بر داستان های وی کمتر پرداخته اند.

حماسهء عاشقانه، چنان که از نام آن برمی آید، حماسه است. یعنی بازگوئیِ وقایعی که به وجود آمدن، رشدکردن و سازمان یافتن ِ فرهنگ و تمدن یک قوم را موجب می شود. تلاش برای تحقّّّّّْْق چنین امر عظیمی همواره دوسویه است و به همین نسبت به دونوع حماسه بر می خوریم. از سوئی افراد یک اجتماع با دشمنان خارجی روبه رو می شوند. جنگ با هدف قبلی گروهی آغاز می شود و بی آن که درپی برآوردن آرزوهای فرد باشد، آرمان های ملی را دنبال می کند. چنین نبردی اجتناب ناپذیر است و تنها جرقه ای کافی است تا آن را شعله ور سازد.

درشاهنامه، حماسهء ملی ما، کین سیاوش بهانه ای است برای آغاز جنگ های ایران و توران. دو قوم نوخاسته احتیاج داشتند موجودیت خود را به اثبات برسانند و حد آن را تحکیم کنند. قتل ناجوانمردانهء سیاوش آزمایش هستیِ مردم ایران است. اقدام به کین خواهی، تلاش برای اثبات آن و جان درتیر نهادنِ آرش نهایت کوشش در گسترشِ ِ این موجودیت. بازگوئی این وقایع ، حماسهء ملی را می سازد.

از سوئی دیگر پهلوانان و قهرمانان به خانه بازمی گردند و زندگی جریانی تازه می یابد. دیگر دشمن برون درکار نیست. انسان به خود می اندیشد. امیال و آرزوهای او جان می گیرد و حادثه می آفریند. حماسهء عاشقانه برخورد پهلوان است با دیگر افراد قوم. نتیجهء این کشمکش تعیین ارزش هاست و چگونگی روابط بین ایشان. نخستین و طبیعی ترین و درعین حال دلکش ترین این گونه برخوردها، به وجود آمدن ِعشق است و برآورده شدن یک نیاز طبیعی. بنا براین، به نظرمی رسد که مضامین عاشقانه، بهانه ای است برای پرداختن به ساختمان درونی جامعه و تلاش برای دگرگونی و کمال بخشیدن بدان.

شاهنامه، مجموعه ای است از هردونوع حماسه. عشق و دلدادگی و بزم و شادخواری، همچون یک زندگی طبیعی دوشادوش نبرد و ستیز در آن جریان دارد. اما برجستگی آرمان های ملی، همواره برجنبه های عاشقانهء زندگی قهرمانان سایه می افکند و آن را دردرجه دوم اهمیت قرار می دهد. این خصوصیت بیش از آن که بستگی به انتخاب و ذوق شاعرانهء فردوسی داشته باشد، نیازی است که جوّ فکری حاکم برجامعهء زمان وی احتیاج به آن را احساس می کند. فردوسی بیشتر و بهتر از هرکس آن را درمی یابد و از آن کاخی جاودانه که از باد و باران نیابد گزند، می سازد.

دست یازیِ شاعران دیگر به حماسه، پس از فردوسی همواره ناکام مانده است. بخصوص که کس را یارای دوباره پرداختن به داستان های کهن نبود. نظامی نیز این را نیک درمی یافت و هرگز نتوانست از "لعل ریزه" هائی که مانده بود، شاهکاری همسنگ شاهنامه بیافریند. اما گنجینهء او بخصوص با پرداختن به حماسهء عاشقانه و تجزیه و تحلیل اجتماع تاریخی ایران و روابط درونی آن خالی از دْردانه های کمیاب نیست. عشق ورزی ها و کامرانی ها و سوز و گدازهای قهرمانان درداستان های نظامی، تصاویر دلکش و گویائی است که ورای جنبهء داستانی ، جریاناتی را آشکار می سازد که زیر سطح آرام و رنگین و فریبندهء تجمل و شکوه شاهانه، خواست ها و تلاش های توده را برای درهم شکستن قراردادهای نادرست اجتماعی و از بین بردن طبقات دنبال می کند، عواملی که بازدارندء پیشرفت و کمال جامعه است.

با تعریف امروزی، ما قصه را صورت تکامل یافتهء داستان می شماریم که خود شامل هرنوع نوشته ای می شود که ماجراهای زندگی در آن به صورت حوادث پی درپی آمده باشد. به عبارتی بهتر، دربیان قصه طرح با آگاهی و عمد و قصد نویسنده ساخته می شود و پیش می رود. از چنین اثری انتظار می رود که یک یک شخصیت ها و وقایع جریان ارتباطی سنجیده داشته باشند و زندگی درحال زیسته شدن نشان داده شود. با چنین تعریفی طبعاََ قصه مثل زندگی از تجرید و مطلق می گریزد و به مقتضای زمان و مکان و تجربه ها و علت و معلول ها به شکل متنوع و دگرگون شده، درزبانی سیال و قابل انعطاف ارائه می شود.2

حال آن که درآثار نظامی، تاریخ و وقایعِِ محقّق زمینهء کار است و شاعر مثلا درمقدمهء خسرو وشیرین به صراحت می گوید:

چو شد نقاش این بت خانه دستم                    جز آرایش بر او نقشی نبستم

به عبارت دیگر، اگر مثلا درشاهنامه جنبهء اسطوره و افسانه بر داستان ها غلبه دارد و امکان دست یازی شاعرانه را بر حوادث فراهم می آورد، نظامی از داستان هائی استفاده کرده که از دوران تاریخی نقل شده است و دست بردن و جابه جا کردن وقایع و تغییر سیمای قهرمانان به سختی در آن امکان پذیر است.

با این مقدمه، آیا منظومهء خسرو و شیرین، یعنی تنها اثر نظامی که تعریف دقیق حماسهء عاشقانه درمورد آن صادق می نماید، بازگوئی عین تاریخ است؟ و اگر چنین باشد، تصویر دقیق و کامل واقعیت درآثار ادبی چه ارزشی می تواند داشته باشد؟ پس راز دیرپائی و درخشندگی داستان های عاشقانهء نظامی که قسمت بیشتری از آثار وی را دربرمی گیرد، چیست؟

می دانیم اصل داستان های خسرو و شیرین و هفت پیکر و حتی قسمت زیادی از اسکندرنامه درتاریخ زمان شاعر و حتی درشاهنامه موجود بوده است. نظامی خود اشاره می کند که: "حدیث خسرو و شیرین نهان نیست". به علاوه "اساس بیستون و شکل شبدیز"، "نشان جوی شیر و قصر شیرین" و "هوسکاری آن فرهاد مسکین" نیز همواره خاطرهء این داستان دلکش را در چشم و دل مردم آن زمان، بخصوص درنواحی غرب و شمال غرب ایران زنده نگه می داشته است. از جهتی دیگر شکوه و جلال افسانه ای دربار خسرو پرویز برای مردمی که قرن های پراندوهِ تسلطِ حقارت بار بیگانه را پشت سر داشتند و اشتیاق به آزادی و استقلال زادبوم خود را با زنده نگاه داشتن تاریخ گذشته و فرهنگ ملی ابراز می کردند، خود عاملی دیگر است درحفظ این داستان ها.

اما آیا قصد نظامی تنها بازگوئی این وقایع و به وجود آوردن اثری دلکش درمنطقهء زبان آوری بوده است؟ آیا سهم وی تنها دربیان شاعرانه است و " هوس پختن به شیرین دستکاری" و بازنمودن ظرایف و زوایای روان جوانان عاشق و کامجو؟ آیا آن چنان که بعضی محققین مثل شبلی نعمانی و وحید دستگردی اشاره کرده اند، دلیل برتری آثار نظامی حتی برشاهنامه، بیان آراستهء هنری و شیوهء تصویر آفرینی اوست؟ یا دنیای داستان های عاشقانهء نظامی تنها باغ سرسبز و رنگین آرزوهای جوانی را برما می گشاید؟ و اگر چنین و چنان، چه حاصل از این گشت و گذار شوق آفرین و دل انگیز؟

شاید نظامی درسرودن خسرو و شیرین از راز دلدادگی خود نسبت به ترک قبچاقی اش، آفاق یا آپاک( سفید برفی افسانه های تاجیک)3سخن گفته و درتصویری شاهانه داستان عاشقانهء خود را جسته است. آیا این هاست دلایل دلپذیری داستان های عاشقانهء نظامی و بالاتر از همه ، خسرو و شیرین؟ یا جاودانگی این داستان دل انگیز که آمیخته ای است از شهد و شرنگ بدان جهت است که " از مقولات ادبیات است و جدا از حیات آفریننده".

توضیح سادهء جملهء اخیر از رولان بارت منتقد پیشرو معاصرفرانسوی آن است که کسی منکر ارتباط میان اثر و خالق آن نیست . ولی این ارتباط یک ارتباط نقاشی نقطه چینی نیست که اجزاء یکسان و یکنواخت بتوانند به صورت های مختلف کنار هم قرار گیرند و شکل های مختلف بیافرینند. بعکس، این ارتباط رابطه ای است بین تمامت هستی نویسنده و تمامت اثر.4 به عبارت دیگر اثر ادبی با همه تأثیری که از روان و اندیشهء شاعر و زمینه های اجتماعی و فرهنگی زمان وی به خود می پذیرد، به طور جدا و مستقل آفریده ای است درخور تأمل با قدرت تأثیر بسیار درمحیط.

اما هستی نظامی دردو منظومهء بلند عاشقانه یعنی خسرو و شیرین و لیلی و مجنون، بخصوص اولی که شاعر به صرافت طبع به نظم آن پرداخته چیست و دلیل شخصی و درونیی که او را بدین کار واداشته، چگونه با اندیشه های او پیوند می یابد؟ خود درمقدمهء این منظومه معتقد است:

مرا چون مخزن الاسرار گنجی                     چه باید در هوس پیمود رنجی؟

و با آن که اعتراض خود را بر پرداختن به داستانی عاشقانه به زبان دوست مشفق می گذارد و از قول او این کار را دون شأن خود می شمارد، باز چنان نقش هوس بر آن می بندد که " عقل از خواندنش گردد هوسناک". آیا تعارضی اجتماعی او را از پرداختن به هوسنامه بازمی داشته است؟

این نکته خود از جنبه های قابل تأمل ادبِ فارسی است. پرداختن به داستان های عاشقانه و وصف لذت های جسمی در ادبیات کهن فارسی جای خالی بسیار دارد و اگر چه نمونه های خوب غزل فراوان هست، اما چندان چند پهلو ست که همواره از تصویر عشقی سالم و طبیعی و جسمانی سرباز می زند. آیا علت آن را تنها باید در عرفان و پرداختن به جذبه های روحانی جست یا علاوه بر مذهب و تصوف، زمینه های اجتماعیِِ فرهنگ ایرانی قبل از اسلام از قبیل وجود طبقات و اهمیت فوق العاده ای که برای بسته نگاه داشتن خانواده ها به منظور حفظ ثروت و جلوگیری از قطعه قطعه شدن زمین اعمال می شده است، نیز در این امر سهمی دارد؟

اکنون، پس از طرح این همه "آیا" امیدوارم روشن شده باشد که منظور از پرداختن به داستان های عاشقانهء نظامی دراین فرصت اندک، دریافت نکاتی است نه مربوط به جزئیات زبان و هنر صحنه پردازی، نه به رنگ پذیری اثر از زندگی و محیط شاعر، نه به افکار حکمی و پند و عبرت که جای جای ضمن وقایع به مناسبت آورده شده، بلکه مربوط به تمامت اثر و آن چه امروز دردسترس ماست و بی نیاز ازغور درجزئیات زندگیِِ شاعر، مارا به خود می خواند و همراه خود می کشاند.

مارا با آن کاری نیست که بسیاری دقایق قصه نویسی جدید در این داستان هایِ کهن مصداق ندارد و طبعا بر زبان، اشخاص، اوج و فرودها و جدال ها هزاران خُرده می توان گرفت. اما ما آثاری پیش رو داریم که خیلی بیش از یک قالب منظم و اصولی قصه نویسیِ امروز می توان در آن فکر و روح یافت. می خواهیم به آن محتوی دست یابیم و یک بار دیگر و از جهتی دیگر به خود یادآور شویم که اگر شیفتگی به دنیای نو و اندیشهء نو و ادب نو مارا از دوباره پرداختن به میراث های کهن بازدارد، بسی افسوس برما، که این همه را چه ارزان باخته ایم.

نظامی دردوداستان بلند عاشقانهء خود –خسرو و شیرین و لیلی و مجنون- از هنر شاعری بر محتوی چه افزوده است و آیا آن چه امروز ما از این دو منظومه درمی یابیم ، درزمان وی و حتی برای خود او آشکار بوده است؟ احتمالا جواب پرسش اخیر منفی خواهد بود. اما دلیل آن نیست که ما را از پرداختن به زمینه های اجتماعی و دخالت خواست ها و ارزوهای مردمی که در آن موج می زند، بازدارد.

دربارهء ادبیات عامیانه و نحوهء بروز و تجلی آن در ادب خواص، ژان ریپکا نظری ابراز کرده که شایستهء بسی تأمل است و جواب گوی بسیاری چرا و آیا. وی می گوید: نه تنها در ادب فاخر فارسی تأثیر مستقیم ادبیات عامه به صورت داستان، نقل، ضرب المثل، کلمه و تعبیر آشکار است، بلکه وقایع تاریخی نیز در اثر رواج بین مردم و بخصوص دربازگوئی از زبانی به زبان دیگر یا از نثر به نظم بر اساس مآخذ گوناگون، که هریک به تأثیر از دید دسته ای از مردم نوشته شده، چنان با آرزو ها و افکار و نشانه ها و تغییر جهت وقایع درمسیر دریافت ها و ارمان های مردم درآمیخته است که نباید سهم ایشان را در زوایا و خبایای این آثار از نظر دور داشت.5

با درنظر گرفتن این اصل که مأخذ داستان های نظامی، بخصوص خسرو و شیرین قرن ها دست به دست کشته و شب های بسیار برانگیزنده شوق عاشقی در دل شنوندگانی بوده که گرد نقّال حلقه می زده اند، طبیعی است که ما درپشت چهرهء خسرو پرویز، پادشاه کامروا و تجمل دوست و آرزو پرست ساسانی چهرهء ناخشنود مردی را ببینیم که از دست یابی آسان به آن چه آرزوی اوست دل زده شده. همچنین با حیرت تمام به راز این وارونه عشق برسیم که او نه عاشق شیرین است تا پس از دو سال کامجوئی درخانهء شکر اصفهانی، چون او را به آئین زناشوئی به مداین می آورد، بلافاصله دلش از او بگیرد و " به نوش آباد شیرین دگر باره راه برد". خسرو در این تصویر در واقع همواره درپی زنده نگاهداشتن آرزوئی است که بهانهء زندگیِ بی آرزوی او باشد. شیرین به مهین بانو قول داده است که :

به هفت اورنگ روشن خورد سوگند                     به روشن نامهء گیتی خداون

که گر خون گریم از عشق جمالش                     نخواهم شد مگر جفت حلالش

اما خسرو، هربار که دلشده و مشتاق محبوب را درکنار می بیند، از پذیرفتن تنها شرط او امتناع می کند. به عبارت دیگر، کشش و کوشش داستانی دراین منظومه نیست مگر خودکامی و خود رائی خسرو ، که در مقابل عشق می لرزد و نمی خواهد شیرین را در ردیف دیگر کامروائی های خود قرار دهد. زیرا شیرین اگر چه درسرزمین اوست و مشتاق، اما آن قدر خودداری دارد که دربرابر هوس های گناه آلود و آنی سرفرود نیاورد.

شیرین در منظومهء نظامی عاشقی است حماسی، و زنی است زیبا و صاحب اراده. اما از سوی دیگر مظهر مقاومت است و قدر نهادن برخود. البته شیرین از خانوادهء شاهان است ، از حکمرانان ایرانی آران، از خاندان مهرگان که تا پایان قرن ششم هجری یعنی زمان نظامی در آن سرزمین حکم روائی می کرده اند. ایشان وابسته به یکی از هفت خانوادهء اشرافی زمان ساسانیان بودند و از اعقاب مادها.6 بدین ترتیب طبعا درمنظومهء نظامی، شیرین مظهر مردم نیست، اما مظهر مقاومت هست. و این همه تأکید بر عقد به کابین و مقابله با عتاب و خشم و قهر خسرو با وجود شیفتگی و دلدادگی، نکته ای نیست که آسان بتوان از آن گذشت.

اما داستان مردم در این منظومه، مردمی ترین جنبهء شعر فارسی است. عشق فرهاد و شوریدگی افسانه وار او، نه داستان شیفتگی به جمال و نه سبک روحی و رقّّّّّّّّت خیالِ هنرمند است. داستان عشق فرهاد، داستان زندگی مردم است. مردمی که لایه های ضخیم طبقات آن ها را از یکدیگر و از حرکت بازداشته. مردمی که در نظام مقتدر جامعهء بستهء زمان ساسانی، نه تنها آزادیِ فکر و تلاش و پیشرفت و سازندگی را از دست داده اند، بلکه آرزو کردن نیز برای ایشان گناهی جبران نا پذیر و درخور مرگ تعیین شده است.

شباهت اندکی از جهت ظاهر بین فرهاد و مجنون درمنظومهء دیگر نظامی به نظر می رسدکه شاید به نگاه اول ما را دچار لغزش کند. برای پرهیز از آن ابتدا لازم است این دو شخصیت را به جا آوریم. سپس به داستان فرهاد بازگردیم.

لیلی و مجنون داستان انزواست و تنهائی. داستان مردی که قدرت تطابق با محیط و اجتماع را ندارد. از کنار آمدن با ارزش های قومی عاجز است، بدون آن که خیال آسمان شکافتن و طرحی نو درانداختن داشته باشد. مجنون مردی است درجهان تنها. می تواند از همه چشم بپوشد و هیچ را به حساب نیاورد. ناله و زاری او بر مرگ پدر و مادر نیز اندوهی است بر تنهائی خود. خو کردن با جانوران وحشی و برتری دادن آن ها بر آدمیان درخوردن و آرام یافتن نیز جنبه ای دیگر از گریز اوست. تنها در رؤیای مجنون است که:



افتاده زمیش گرگ را زور                     برداشته شیر پنجه از گور

سگ با خرگوش صلح کرده                     آهو بره شیرِِشیر خورده

از خوابگهش گهی که خفتی                     روباه به دم زمین برفتی

زانو زده بر سرین او شیر                     چون جانداران کشیده شمشیر

درنده پلنگ وحش زاده                          از خوی پلنگی اوفتاده

روی آوردن و بازگشتن از نوفل نیز فقط دست یازیدن به عملی است که ایمان و تصمیم پشتوانهء آن نیست. نوفل لشگر شکن عرب، تنها حرکت مثبت را برای به ثمر رساندن عشق مجنون آغاز می کند. اما درصحنهء نبرد، مجنون :

گر شرم نیامدیش، چون میغ                     با لشگر خویشتن زدی تیغ

گر خندهء دشمنان ندیدی                         اول سر دوستان بریدی

و چون به او اعتراض می کنند که این چگونه جنگیدن است؟ می گوید:

میل دل مهربانم آن جاست                     آن جا که دل است جانم آن جاست

شرط است به پیش یار مردن                     زو جان ستدن ، زمن سپردن

چون جان خود این چنین سپارم                     برجان شما چه رحمت آرم؟

مجنون شخصیتی است درون گرا و مردم گریز که مسیر روابط خود را با جهان اطراف هرگز نپذیرفته است. حتی بده و بستان عاطفی او نیز یک سویه است. چه، نمی تواندو نمی خواهد چیزی درپای معشوق ریزد جز سوز و غزل. او شاعری است که در پهنهء روزگار تنها حدیث دل خود را می سراید. در داستان لیلی و مجنون هیچ حرکتی برای فرو ریختن نظمی درمیان نیست و هیچ تلاشی برای بازسازی آن. حتی برخلاف مقایسه ای که بین این منظومه با رومئو و ژولیت شده است، این جا اختلاف های قبیله ای در میان نیست. گناه مجنون عدم سازش غیر موجه او ست با جهان برونی. او با سرسختی بسیار از مردم می گریزد تا با حیوانات وحشی انس گیرد. او نفی کنندهء زندگی است.

لیلی شخصیتی جدا و فعال در داستان ندارد. اگر چه لیلی وجود دارد و صمیمانه عشق می ورزد و عاشقانه در برابر ابن سلام ، شوهرش ایستادگی می کند، اما جریان وقایع داستان از تلاش او در مسیر منفی استفاده می کند. چه، از ابن سلام تصویری چنان انسانی و خوددار پیش روست که رنگ از چهرهء مقاومت لیلی می پراند:

چون ابن سلام دید سوگند                     زان بت به سلام گشت خرسند

گفتا: چو زمهر او چنینم                     آن به که دراو ز دور بینم

خرسند شدن به یک نظاره                     زان به که کند زمن کناره

لیلی تنها خیال مجنون است. لیلی و مجنون تراژدی انسان سرگشته دراجتماع است.موجودی که برای پذیرفتن دنیای خارج ابزار لازم ذهنی را ندارد. تراژدی تکیه بر عاطفهء محض و نفی عقل. مبارزهء انسان است با پذیرفتن زندگی جمعی، با نفس اجتماع و نه چگونه اجتماعی. بدین جهت است که در داستان، لیلی گرچه زنده است، حرکتی ندارد. همهء رفتار او درجهت امتناع است. او می تواند درمقابل ابن سلام سوگند به آفریدگار بخورد " کزمن غرض تو بر نیاید". اما هرگز نمی تواند همچون شیرین پای در رکاب شبدیز نهد و در سرزمین های ناشناس درپی یافتن محبوب، خانواده را پشت سر گذارد.

گفتیم لیلی خیال مجنون است. او تصویری است آرزوئی دردل مجنون شیفته. مجنون به خیال زنده است. نیروی حیاتی مجنون از تصویر خیالی لیلی مایه می گیرد. آن گاه که لیلی می میرد، مجنون از درون مرده است. و مرگ جسم چه زود پس از خاموشی شعلهء آرزو درمی رسد! و چه حتمی است چنین زود مرگی!

راستی چرا بیشتر داستان های ایرانی با تولد آغازمی شود و با مرگ انجام می پذیرد؟ آیا این ساده ترین طرح زندگی انسان است، یا حقیقتی والاتر در پی آن می توان دید؟ اگر ادبیات نقدِ زندگی است و بازگوئی داستانی، بازآفرینی آن به گونه ای که هنرمند آن را آرزو می کند، پس حرکت از مقطعی باید آغاز شود. این مقطع، تولد است و راز ِتولد را در آغاز حرکت باید دانست. اما مرگ، چگونه شاعر می تواند پروردهء خیال خویش را بمیراند؟ آیا مرگ درهمهء آثار ادب نقطهء پایان است و رها شدن درظلمت و بی انتهائی؟

چنین نیست. مرگ ِمجنون، تنها زیستن را محکوم می کند، محکومیتی قاطع و هشدار دهنده. حال آن که برای مثال مرگ ِویس و رامین پایان ِیک مرحله و انتقال زندگی است به نسلی نو و دیرپای. این جا، مرگ ِجسم های کهنه و دوام ِبنیان های جوان و زاینده است و آن جا، نارسائی زندگی برای بقا و گرایش ناگزیر به نفی و نیستی.

آیا زندگی و مرگ فرهاد هم چنین است؟ نه! این جا حدیثی است که اگر چه همچون داستان مجنون با ناکامی و اندوه آمیخته، اما زندگی درآن سرشار و زایندگی و دوام بر آن سایه گستر است. فرزانه فرهاد، مهندس مردی استاد است که شاپور او را برای برآوردن آرزوی شیرین، یعنی ساختن جوئی که شیر را از کوه تا قصر او برساند، برمی گزیند. فرهاد یکی از بسیار هنرمندانی است که شکوه ِدربار خسرو پرویز بدان ها برجاست: رودسازان و بربط نوازانی چون باربد و نکیسا و قلم زن چابکی، صورتگری چست، چون شاپور. اما تفاوتی آشکار هست بین فرهاد با آن دیگران. شاپور ندیم خاص خسرو، همان است که با بیان دل انگیز خود تخم عشق شیرین را در دل شاه می افشاند و می پروراند. هموست که با سرانگشت معجزگر چنان تصویر زنده ای از خسرو برشیرین عرضه می دارد که یک باره دل از او می رباید. شاپور هنرمندی لطیف احساس است که دل عشاق دور از یکدیگر را به امید گرم می دارد و اندوه بی مهری و پیمان شکنی را دوباره به شعلهء سرکش آرزو بدل می سازد. خسرو اگر شاپور را نمی داشت، چگونه می توانست پس از آن همه هوسبازی و ازدواج با مریم و شکر باز دل شیرین را به همراه داشته باشد؟ و چگونه می توانست چنان سرخوش به شراب و شادی نشیند درحالی که شیرین به قهر درِِ برج برخود بسته است و شاپور به عذر و غمگساری درکنار وی نشسته؟

نشاط مجلس خسرو را ببینید:

ز سالار ختن تا خسرو ِزنگ
همه بریاد خسرو باده در چنگ

چو دوری چند می درداد ساقی
نماند از شرم ِشاهان هیچ باقی

شهنشه شرم را برقع برافکند
سخن لختی به گستاخی درافکند

که خوبانی که درخورد فریشند
زعالم درکدامین بقعه بیشند؟



یکی گفتا: لطافت روم دارد
یکی گفت: از ختن خیزد نکوئی

یکی گفتاکه در اقصای کشمیر
و به زاری شیرین دردل شب تار گوش فرا دارید:



چه افتاد ای سپهر لاجوردی
که امشب چون دگر شب ها نگردی

مگر دود ِدل من راه بستت
نفیر من خَسَک درپا شکستت

شبا! امشب جوانمردی بیاموز
مرا یا زود کش یا زود شو روز



خسرو شاپور را داشت، این هنرمند شیرین زبان را که برکامجوئی های او گرد ِشوکت شاهانه پاشد و رفتار او را درچشم شیرین درخور گذشت و بنا بر مصالح مُلک جلوه دهد. و به پاس این همه خدمت، خسرو هنگام ازدواج با شیرین، همایون از خاصگیان پردهء خود را همراه با پادشاهی مُلک ِاران به عنوان جایزه به او بدهد.

باربَد و نکیسا- دو شیرین پنجه نواسازِ دربار – نیز سخنگوی شیفتگی های عشاقند. یکی از زبان شیرین ناله سرمی دهد و معشوق را به بدعهدی و پیمان شکنی سرزنش می کند. و دیگری از زبان خسرو، نغمه به پوزش می گشاید و خطاب و عتاب شاهانه را با دلنوازی و نیاز درهم می آمیزد. این دو نیز حلقهء پیوستهء این دستگاه عظیم اند که چون رشته گُسست و پهلوی خسرو دریده شد، پنجهء خود می برنُد و نغمه در گلو خاموش می کنند.

اما فرهاد جز این هاست. او نه ندیم خاص است و نه نغمه سرای بزم. او کوهکنی است که به هر زخم تیشه کوهی از جای می کَنَد. و دریک ماه، جوئی از سنگ تا قصر دلدار می کشد. فرهاد قوی هیکل است و آزاده. مجبوب مردم و طرف توجه ایشان. هیمنه و شُکوه ورود او را به دربار بنگرید:

درآمد کوهکن مانند کوهی
کز او آمد خلایق را شکوهی

چو یک پیل از ستبری و بلندی
به مقدار دو پیلش زورمندی

رقیبان ِحرم بنواختندش
به واجب جایگاهی ساختندش

برون پرده فرهاد ایستاده
میان در بسته و بازو گشاده

شبیخون سازی فلک، هم در این جایگاه دل این پولادین مرد را به لرزه درمی آورد. واین سخن شیرینِ ِشیرین است که او را برخاک می افکند و درپای معشوق می اندازد، نه رسم خاکساری و نماز بردن. فرهادِ منظومهء نظامی برخلاف مجنون مراسم اجتماعی را محترم می شمارد و به جای می آورد. اما به ندای دل خویش و نه همچون بندگان و به آداب عبودیت.

فرهاد، مرد ِعمل است و عشق در او نیروی انجام کارهای محال می آفریند. این صفت ِهمه هنرمندان آزاده است. درد ِفرهاد، درد ِهنرمند واقعی است. مردی است که از سوئی پای برخاک سیاه و سخت واقعیت می فشارد و ریشه در اعماق آرمان های انسانی دارد، و از سوی دیگر، شاخ و برگ و بَر و بار ِهنر او درفضاهای عطرآگین تجمل و ثروت جلوه گر می شود. ذوق سرشار و طبع حساس او ستایشگر زیبائی است و خواستار آن. درحالی که مرزهای مصنوعی و غیرانسانی ِطبقات با آن شدت و قدرتی که در زمان ساسانیان خاصه پس از انقلاب مزدک و سرکوبی آن به وسیلهء انوشیروان براین سرزمین حاکم بود، نمی توانست آن آزاده مرد ِاستاد را از تلاش به سوی مقصود باز دارد.

بدین جهت است که درداستان فرهاد، تنها با لحظه های عشق و شیفتگی و دوری و هجران یا دیدار و آرزومندی روبه رو نیستیم. موضوعی مهم تر و انسانی تر از فرد درمیان است. فرهاد مظهر همه مردم ِفعال و پیشرو زمان خویش است. و از گروه آدمیان چه دسته ای بیش از هنرمند می تواند در این موقعیت قرار گیرد؟

هنرمند واقعی همواره بهتر و دقیق تر از دیگر هم عصران خود زیبائی و کمال را درمی یابد و جوشش خلاقهء وجود خود را در پیمانه های آثار هنری سرازیر می کند. هرنقش ِهنری پاره ای از جان اوست و هرضربه که برای صورت بستن بر سنگ خاره بر آن می کوبد، نمو دار هیجان او. اما هنرمند ابزار خود را در منطقه ای دیگر می یابد و ناچار است از قدرت و ثروت برای تحقّق بخشیدن به افکار خود مدد گیرد. او به قصرهای مجلل و بارگاه های عظیم راه می یابد. سلطنت و روحانیت درطول تاریخ و در سرزمین های دور و نزدیک، همواره بهترین مشوق خلق و حفظ آثار گران قدر هنری بوده اند و هنرمندان نیز پیوسته برای سیراب کردن عطش آفرینش خویش به این سرچشمه ها روی آورده اند.

اما آن گاه که تنها آفریده های هنری، و نه هنرمند به حساب می آید،وی در آغاز لحظاتی چند از شوق در دست داشتن این همه امکانات برخود می لرزد . ولی وقتی که پارهء روح خود را در رنگ و سنگ و وزن و آهنگ سرازیر کرد و بر پردهء بی جان و کوه و کلمه هستی و زندگی پاشید، یکباره به خود می آید و درمی یابد که تهی شده است و باید دست آورد خویش را بگذارد و به میان مردم محروم و گرفتار هم طبقهء خویش بازگردد. حاصل هستی او مشتی زرو سیم و جواهر است که اگر چه چشم دیگران را خیره می کند، اما ارزش آن تنها برهنه نبودن، گرسنه نبودن و محتاج نبودن است، نه انسان بودن، آزاد اندیشیدن و گام از اسارت برتر نهادن.

فرهاد، سرشار از این تجربه های تلخ، اما مغرور و بی نیاز به درگاه می آید و دل درمی بازد. دل هنرمند، اگرچه درتنی به ستبری و بلندی و زورمندی پیل، نقطه ای از وجود اوست که روئین تن نیست. چشم اسفندیار است و پاشنهء آشیل، و چه زود هدف پیکان عشق می شود! شیرین آرزوئی است دور و دست نیافتنی، آن قدر بزرگ و زیبا که فرهاد می خواهد و آن قدر غیرممکن و رؤیائی که آرزوی هر هنرمند واقعی است. شیرین از او می خواهد که بند از دل غمگینش بگشاید و به چابک دستی و استادکاری جوئی از سنگ بسازد که شیر از دوفرسنگی آسان به قصر او برسد. عشق به زیبائی با غرور استادی درجان فرهاد می جوشد. اورا بزرگ می کند. احتیاج به محبوبیت و نیاز دیگران به او شخصیت می دهد. فرهاد از عشق تکیه گاهی معنوی برای خود می سازد. گوئی همه محرومیت ها و موانع و حصارهای طبقاتی درنظر او خرد می شوند و از هم می پاشند. جهانی آرمانی بر او چهره می گشاید. اگر چه درعالم واقع قید و بندها همچنان محکم و رخنه نا پذیر است، اما عشق اورا به عالمی می برد که آزادی در آن تحقق یافته. او به رؤیا پناه برده است. اما رؤیائی زنده و آفریننده. درخود فرو رفتن فرهاد، جمع کردن همه نیروهای حواس و تمرکز دادن آن ها بر خلّاقیت است. درست عکس شخصیت عاشقانهء مجنون.

فرهاد همچون عارفی است که سر از پا نمی شناسد و جز به محبوب نمی اندیشد. پای کوبی و سراندازی این عاشق دلشده، خراشیدن کوه خاره و جان دادن به پاره های سنگ سخت است. و این است آن چه خسرو را به هراس می افکند و به توصیهء خردمندان دربار می کوشد که او را با زر بفریبد و از عشق منصرف کند. آیا این خردمندان خود از گروه هنرمندان نخستین نیستند؟

گراین آشفته را تدبیر سازیم
نه ز آهن کز زرش زنجیر سازیم

به زر نز دلستان ، کز دین برآید
بدین شیرینی از شیرین برآید

بسا بینا که از زر کور گردد
بس آهن کو به زر بی زور گردد

پول، طلا، مقام و آسایش، آن چه بسیاری را می فریبدو می خرد. اما آیا فرهاد راهم؟ او مظهر مردم است. با فروخته شدن او مردم می میرند، زیرا نطفهء حرکت و هستهء بازسازی می میرد. او می خواهد شیرین را از حصار قراردادها بیرون بکشد و در آزادی خود جای دهد. اما پول و مال و خواسته خود او را هم دربند خواهد کرد.

فرهادرا نه زر می لرزاند و نه سخنان عتاب آلود و تحکم آمیز خسرو. اینک او مشکلی است بزرگ، نه تنها رقیب عشق خسرو بلکه لرزانندهء تخت او. باید او را به خود سرگرم کرد. کارمحال، برداشتن کوهی از گذرگاه! خسرو از او می خواهد:

به حق حرمت شیرین دل بند
کز این بهتر ندانم خورد سوگند

که با من سر بدین حاجت درآری
چو حاجتمندم این حاجت برآری

سخن باژگونه بین که خسرو دم از حاجتمندی می زند و فرهاد بهای آن را تعیین می کند و از خسرو می خواهد که درصورت انجام خواست، او شیرین را ترک گوید.

فرهاد تا آخرین مرحله پیش رفته و همه پل های بازگشت را پشت سر ِخود خراب کرده است. او یک شکافندهء سقف فلک است که پایه های نظام طبقاتی و قدرت های پادشاهی خسرو را می لرزاند. و اگر چه به کار محال مشغول است، اما عشق به او نیروئی داده که درمقابل آن هیچ چیز محال نیست. مردم دسته دسته به دیدن او و کارهای اعجاب آورش می آیند و سنگ سایان دیگر انگشت به دندان می گزند که "چه کرده است"!

اما فرهاد تنها و همواره تنهاست. عشق شیرین پیوند او را با همه کس بریده و دوستان را از دور او پراکنده است. ناله سرمی دهد که:

نه چندانم کسی درخیل پیداست
که گرمیرم کند بالین من راست

اگر صد سال در چاهی نشینم
کسی جز آه خود بالا نبینم

وگر گردم به کوه و دشت صد سال
به جز سایه کسم ناید به دنبال

فرهاد چون مجنون با دد و دام دمخور و هم بالین است. چه، دیگر نه در طبقهء خود هم زبانی دارد و نه می تواند به قلّهء آرزو دست یابد. خود می داند که درکنار داشتن شیرین آرزوئی محال است. اما دست شستن از او نیز دوباره فرهاد را با ارزش های حقیر مردمی که به محرومیت خو کرده اند، اشتی نخواهد داد. او جهشی بزرگ کرده و کاری عظیم پیش گرفته است و باید به تنهائی در صدد انجام دادن آن برآید. یاری و یاوری ندارد. چه،اولین منزل این حرکت دل بوده است و خواست های دل از آرزوهای "من" سرچشمه می گیرد و محکوم است به تنهائی.

دیری نمی گذرد که شهرت "کوه کندن و خون خوردن" فرهاد همه جا را فرامی گیرد. برای خسرو خبر می برند که شیرین به دیدار او به کوه رفته است و فرهاد:

از آن ساعت نشاطی درگرفته ست
زسنگ آئین سختی برگرفته ست

بدان آهن که او سنگ آزمون کرد
تواند بیستون را بی ستون کرد

اگرماند بدین قوّت یکی ماه
زپشت کوه بیرون آورد راه

اگر چه فرهاد در داستان عاشقانه خطر رقابت با خسرو را پدید آورده است، اما از نظرکلی یکی از مهم ترین بن بست های تاریخی جامعهء ساسانی را نمایان کرده. چه، از سوئی:

ملک بی سنگ شد زان سنگ سفتن
که بایستش به ترک لعل گفتن

از سوئی دیگر، درجامعه ای که نظام طبقاتی و غیرقابل نفوذ بودن آن به عنوان مهم ترین اصل حکومت تقویت می شود، فرهاد منازعی خطرناک است. دیگر جای درنگ نیست. فرهاد باید از صحنه بیرون رود تا حماسهء عاشقانهء خسرو و شیرین بتواند ادامه یابد. بار دیگر باید تاریخ بین انسان و انسانیت یکی را انتخاب کند. دگر بار پیران خردمند به یاری خسرو می شتابند و مرگ فرهاد را به صورتی بس عبرت انگیز تدبیر می نمایند.

فرهاد سرشار از شوق دیدار شیرین که روز پیش بدون انتظار برای او حاصل شده است و سرمست از جام شیری که محبوب به دست خود به او نوشانده، به هرزخمی کوهی از پای می افکند. ناگاه مردی از راه می رسد و خبر مرگ شیرین را به او می دهد. حامل این خبر، نافرجام گوئی از تودهء مردم است که خردمندان دربار خسرو" به زر وعده و به آهن بیمش کرده اند". عامل مرگ فرهاد شخصی است از طبقهء خود او و ابزارش زبان تلخ دروغ. مرگ شیرین برای فرهاد، مرگِ بزرگِ امید است. مرگِ آرزوست و مرگِ آرمانی که باید تنها برای آن زنده ماند.

فرهاد، زورمند پیل تن یکباره بهانهء هستی خود را از دست رفته می انگارد. خورشیدِ دور اما زندگی بخش و راه گشای او غروب کرده است. ناچار از این پس همه سنگلاخ است و تیرگی. فرهاد آرزو را برباد رفته می بیند و از پای درمی افتد. او هم انسان است. انسانی که با همه قدرت تن، محتاج تکیه گاه روح است و محتاج پاداشی درخور آن که همواره چشم بدان دوخته باشد. فرهاد زورمندی است که اینک تکیه نه بر اندیشه، بلکه بر تن دارد. این رمز شکست اوست.

فرهاد از کوه فرو می غلتد و درپای آفریدهء خود جان می دهد. بن بست واقعیت تاریخی و جریان داستانی را خبر مرگ فرهاد نمی گشاید. اما آیا فرهاد می میرد و از میان می رود؟ باز از خود می پرسیم: آیا فرهاد و مجنون یکسان می میرند؟

فرهاد می میرد، اما تیشهء او یعنی ابزار هنرمند که نطفهء زندگی جاوید و پدیده های ناشی از آن، یعنی هنر را در بر دارد به سوئی می افتد و از دستهء آن، چوب انار تازه، دردل کوه درختی پربار سر بر می آورد.

مهندس دستهء پولاد تیشه
ز چوب نار تر کردی همیشه

زبهر آن که باشد دستگیرش
به دست اند بود فرمان پذیرش

چو بشنید این سخن های جگرتاب
فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

سنان در سنگ رفت و دسته درخاک
چنین گویند خاکی بود نمناک

از آن دسته برآمد شوشهء نار
درختی گشت و بار آورد بسیار

از آن شوشه کنون گر نار یابی
دوای درد هر بیمار یابی



نکتهء ظریف آن که، این حامل زندگی دستهء تیشه است. یعنی واسطهء بین انسان و ابزار هنر آفرین. و همین درخت است که بار آن دوای درد هر بیمار خوانده شده است. چه، درجامعه ای چون ایران اواخر دورهء ساسانی، با نابسامانی های اجتماعی و اختلاف های طبقاتی بیمار بسیار هست و به دوائی از هر نوع احتیاج فراوان. افسوس که نظامی درپی آن بود تا ناربنی را که از دستهء تیشهء فرهاد روئیده است درکوه ها بیابد!



آیا راستی سهم نظامی درآفرینش این همه زیبائی و جاودانگی چیست؟



----------------------------------

• سخنرانی در دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی مشهد

مجلهء دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی، تابستان 1354



1- Jan Rypka, History of the Iranian Literature,(Holand: D. Reidel Publishing company,1968)p.218

2- رضا براهنی، قصه نویسی تهران: انتشارات اشرفی1347ص.138

3- ژان ریپکا، ص.211

4- رولان بارت، نقد تفسیری ترجمه محمد تقی غیاثی

 سعید نفیسی، دلاور آذربایجان، تهران: کتابفروشی فروغی، 1342ص.36-

No comments:

Post a Comment