سرزمین ما، از دیرباز به داشتن گل ها و کیاهان متعدد و رنگارنگ شهرت داشته است. نه تنها نام باغ های ایرانی و توصیف صفا و خرمی آن ها را در اکثر دائرةالمعارف های جهان به تفصیل می توان یافت، بلکه اسامی بسیاری از گل ها نیز در بیشتر زبان های زندهء جهان مأخوذ از اصل فارسی است. همه می دانیم که کلمات ***و ***و فردوس در زبان های انگلیسی، فرانسوی و عربی، همان "پَردیس" نام باغ های فرح بخش ایرانی است که بهشت برین، باغ آرزوئی همه نیکان را در جهان مینوی یادآور می شود.
اما آن چه پرداختن به این آفریده های دل انگیز ِ طبیعت را برای ما موجه می سازد، نه همان صحنه آرائی باغ ها و گلزارها یا تشبیه ها و استعاره های شاعرانه ای است که عرصهء ادب پارسی را رنگین کرده، بلکه افسانه ها و اسطوره ها و گاه اندیشه ها و رمزهائی است که این موجودات نازآفرین را با زندگی مردم این سامان پیوند می دهد. زندگیی که نه تنها از زیبائی و عطر و رنگ و عصاره و شهد گل ها بهره می گیرد، بلکه وجودشان هاله ای از اعتقاد و اسطوره می پراکند. چندان که به تدریج جان می گیرند و شناختنی می شوند.
در روایات شیعه آن جا که سخن از دشت کربلا می رود، زمین از خون شهدا لاله گون است. حضرت پیامبر در شب معراج چون بر دشت کربلا نظر افکند...دو قطره اشک از دیده فروبارید. اشک چشم چپ تبدیل به گل لاله شد. در روایات عامیانهء ایرانی نیز آمده است که حضرت آدم بعد از رانده شدن از بهشت آن قدر گریست که از اشک های خونینش لاله ها روئید، همچنان که از خون سیاوش که به دست افراسیاب تورانی کشته شد، لاله ها بر دامن دشت و دمن دمید. از دل ِحافظ " که داغدار ازل همچو لالهء خودرو ست" تا استعارهء گل ِمرگ درشعر آهی، شاعر عارف مسلک تُرک( م. 1517)که می نالد" آه، ای لالهء ارغوانی! توئی که با مرا با کفن خونین خواهی پوشاند"، همه نکته هائی است که چون در کنار هم قرار گیرند و ذوق لطیف ِ محققی را به همراه کشانند، نوشتهء زیبای " لالهء داغدار" را فراهم می آورند.1
بر آتش ریختن اسپند برای دفع ِ چشم زخم که هنوز رسمی همه گیر است و تهیهء" دَخَنه که جن و غیلان و مَرَدهء شیاطین را درخانه دفع کند2" همه از مواردی است که ما را از سطح و رویهء زندگی امروز به اعماق تاریخ و افسانه و اسطوره می کشاند.
در زمان ما و در ادب فارسی امروز نیز چنین نمونه ها کمیاب نیست. آیا کسی هست که کتاب بوف کور3 را خوانده باشد و تصویر دل انگیزمکرری که سرتاسر نوشته را در برگرفته، او را به شگفتی و تأمل وانداشته باشد؟ آیا می توان درخت سروی را که " پیرمرد قوزکرده زیر آن نشسته بود و ناخن انگشت سبابهء چپش را می جوید" نادیده گرفت؟ یا از حضور مداوم نیلوفر ِ کبود در نقاشی روی جلد قلمدان و گلدان قدیمی به حیرت نیفتاد؟ آن جا که " دختری با لباس سیاه بلند خم شده ، گل نیلوفر کبود تعارف می کرد". آیا صحنهء وهم انگیز ِ"خانه های پست و بلند با پنجره های باریک کج و کوله که گل های نیلوفرکبود از در و دیوار آن ها بالامی رفت" با جستجوی " چاهی که دور آن گل های نیلوفر کبود روئیده باشد" تا بتوان جسد را در آن پنهان کرد، چه پیوندی دارد؟ و آیا آن جا که هدایت خیام وار از مردمانی دیرین سخن می گوید که " شاید قسمت های مختلف تن آن ها در گل های نیلوفر کبود زندگی می کرد"، تأکیدی ندارد بر حضور نیلوفر در این اثر جاودانهء دیرآشنا؟
این گل درشت و زیبا که از تیرهء گیاهان آبزی است4 و انواع سفید، گلی و زرد کم رنگ آن با برگ های پهن و بزرگ و موّاج، آب های راکد مرداب ها و استخر ها را زینت می بخشد، چگونه به این تصویر جادوئی ادبی راه یافته است؟ و چگونه نوع ِ کبود ِ پیوسته گلبرگ آن که با ساق ِنازک ِ پیچنده و بالاروندهء خود هر روز به آفتاب سلام می کند، در زوایای خیال صادق هدایت چنین ماتم رنگ جلوه گر است؟
بیائید برای کشف این راز که همچون نشانه ای و ردپائی ما را به دیر زمان های تاریخ و اسطوره های قوم آریائی می کشاند، همگام شویم.
توضیح ابوریحان بیرونی که نیلوفر را " بُن نیلوفر یا نیلوبرگ و نیلوفر، وَرد الشمس" می نامد و وَردالمجوس و الخربرسته(خورپرستان) که همواره رو سوی خورشید دارد5، ارتباط این گل را با فرهنگ کهن ایران یادآور می شود. دست تطاول روزگار به اسناد تاریخی و فرهنگی ما ستم بسیار روا داشته است. امروزما در اندک باقی ماندهء نوشته های کهن، اشاره ای به علت توجه ِ ایرانیان قدیم به این گیاه نداریم. اما در آثار باستانی، چه درحجاری ها و سرستون ها و چه در تزئین ظرف ها و جامه ها، آن قدر به این نقش دل انگیز برمی خوریم که گاه چون بسیاری صاحب نظران ناچار از آن به عنوان علامتی مشخِّص ِتمدن و فرهنگ ایرانی یاد می کنیم. خواه این آثار درگوشه و کنار سرزمین اصلی ایران یافت شود، خواه اثری از تمدن جهانگیر ایرانی در عصر هخامنشی را با خود تا دوردست های یخ زدهء سیبری برده باشد که اکنون نمونه های بسیار از ابزار جنگ و پارچه ها و قالیچه های مزیَّن به این نشان از آن به جا مانده است. اشیائی که در قبرهای بخ زدهء رؤسای قبیله ء صحراگردان پاریزیک ، واقع در رشته جبال آلتائی- سیبری جنوبی- یافت شده، از این دست است.
البته مطالعهء دقیق آثار باستانی ایران به منظور شناخت نقش ها مستلزم دست یابی به نمونه های ارزنده ای است که در موزه های سراسر جهان پراکنده است و یا زینت بخش مجموعه های خصوصی ِ دیگر کشورها. اما از خلال نوشته های بعضی محققان و هنرشناسان یا عکس و تصاویر بعضی آثار مکشوفه می توان در یافت که علامت نیلوفر، به صورت های مختلف تا زمان بسیار دور- حدود قرن دهم پیش از میلاد- مورد توجه صنعت گران و هنرپردازان این سرزمین بوده است. از دقت در مجموع نمونه ها چنین برمی آید که گوئی ساکنان پیشین این سرزمین ها و در پی آنان اقوام آریائی این تصویر را همه جا به عنوان مُهری و نشانه ای یادآور اعتقاد و قومیت خویش به کار می برده اند. گاه آن را همچون حاشیه ای بر لبهء آب خوری طلای املش*و دستهء خنجری از لرستان می بینیم و گاه به صورت جدا از صحنه روی سفال منقوش ِبه دست آمده از سیلک یا لوحهء نقره ای لرستان، که تصویر خدایان زروان و اهورا مزدا ست و نیلوفر هشت پر در قسمت خالی زمینه نقش شده.6
نکتهء گفتنی در این نقش ها، تفاوت هائی است در تعداد گلبرگ ها یا طرز ترسیم آن ها. گاه مرکزی برجسته می بینیم که شش ، هشت، دوازده تا هجده شعاع یا گلبرگ با خطوطی نا منظم از آن ساطع است و گاه گل منظمی که در محل اتصال دهنه و لگام یا دگمه های پیراهن و حتی در نقش ِ پارچهء لباس نشسته است.
روان شناسان که در دو قرن اخیر با تفسیر و تحلیل اسطوره ها در شناخت ارزش ها و آشکار کردن رازهای مندرج در داستان ها و تصاویر و نقش های باستانی سعی داشته اند، معتقدند که: شکل هائی مانند گل، صفحهء ساعت، باغی که فوّاره ای در مرکز دارد، چرخ هشت پره و ستاره یا خورشیدی که هشت اشعهء فروزان از آن جدا می شود، در بینش اسطوره ای از دیرباز نمودار اولین تصورات انسان از دایرهء هستی بوده است که در ادیان گوناگون و تمدن های مختلف بخصوص هنر تجلی یافته.7
تعداد اشعه یا گلبرگ ها نیز در نقش های دایره ای شکل ِ سمبولیک ِاساطیری، خود معنا و مفهوم سنجیده ای دارد که افسانه های آفرینش در روایت های هندی بعضی از آن ها را چنین تبیین می کند: خدای برهما در حالی که روی نیلوفر آبی هزاربرگ ایستاده بود به چهار جهت اصلی نظر انداخت. این نگاه چهار جهتی از روی دایرهء گل نیلوفر، نوعی جهت یابی بدوی یا تعیین حدود بود که پیش از آغاز خلقت ضرورت داشت. دربارهء بودا نیز چنین افسانه ای هست: درلحظهء تولد بودا یک گل نیلوفر از زمین رُست و بودا به درون آن گام نهاد تا به ده جهت فضا خیره شود.8 نیلوفر هشت پر بود، چهار جهت اصلی و چهار جهت فرعی، اما بودا علاوه بر هشت جهت افقی به بالا و پائین نیز نگریست . این نمودار شخصیت منحصر به فرد بوداست که از لحظهء تولد به عرصهء تفکر خویش وسعت داد.
بدین ترتیب، نمی توان عدم یکنواختی نقش را در آثار باستانی ِ قبل از قرن ششم پیش از میلاد، دلیل تفاوت مفاهیم دانست. و از آن جا که اقوام آریائی، هم در ایران و هم در هنر هندی از دیرباز همواره نیلوفر را بطن جهان و حامل سریر خداوند دانسته اند، می توان وحدت اندیشه را لااقل در دوره هائی که اسطوره ها شکل گرفته اند، در صورت و نام این گل متمرکز دید. بخصوص که از قرن ششم پیش از میلاد با تأسیس شاهنشاهی هخامنشی نیلوفر دوازده پر زینت افزای همهء آثار مکشوفه از این تمدن گسترده گردید. حاشیه ای از این نقش دورتا دور همه حجاری های بدنهء پلکان های شرقی کاخ آپادانا دیده می شود.9
تمام بدنهء کاسهء طلای خشاریارشاه با پره ها و قبه های برجسته مزَّین است و در ته ظرف گل دوازده پر نظیر گل هائی که بر حاشیه های نقوش تخت جمشید حجاری کرده اند، قرار دارد.10 نمونه های بسیار از عصر هخامنشی در دست است که صورت های مختلف نیلوفر دوازده برگ را نشان می دهد، اما برجسته ترین نقش نیلوفر را در هنر معماری و در سر ستون های پاسارگاد و تخت جمشید می توان جست که از جهت عظمت تخیل و زیبائی و استحکام ِ هنری مباحث بسیار برانگیخته و همواره به عنوان برترین پدیدهء معماری ِ ایران باستان شناخته شده است.
تنها در باب نقش نیلوفر در حجاری های بدنه و سرستون های تخت جمشید و اصالت هنری و انتخاب ذوقی آن، نظرهای مخالف و موافق و بحث های دراز بسیار می توان خواند که نشان می دهد باستان شناسان تا چه حد در برابر زیبائی و در عین حال بستگی این نقش به اسطوره ها ی دیر زمان از خود حساسیت نشان داده اند.
گیرشمن با شیفتگی که نسبت به فرهنگ ایرانی پیدا کرده بود، نظر داد که: در نوشته های داریوش تصریح شده است که ستون، کار سنگ تراشان یونانی و لیدی بوده است. اما ستون ایرانی- آن طور که اکنون ما آن را می بینیم – یونانی نیست . پایهء زنگوله ای شکل آن در هنر سنگ تراشی یونان شناخته نشده بود... بنا براین ناچاریم بگوئیم اگر هم دست صنعتگر یونانی در ساختمان شوش شرکت داشته، جزئیات کار را معماران ایرانی تهیه نموده و به او دستور داده اند. و به این طریق کار انجام شده کاملا ایرانی است.11
باستان شناس دیگری از روی بی اطلاعی چنین نوشت: آثار قابل ملاحظه ای که از این دوره(دورهء اشکانی) در استخر مانده، عبارت است از چند ستون ساده که دارای لطافت صنعتی نیست و سرستون ها به شیوهء کورینت* و به شکل گل لوتوس * می باشد که تقلیدی از ستون سازی یونانی هاست، بدون آن که تغییری بر حسب ِ سلیقهء خود در آن ها داده باشند. این می رساند که چگونه پس از ورود اسکندر و یونانیان به ایران، صنعت یونانی بی کم و کاست در صنعت ایرانی نفوذ پیدا کرده است.12
کاملا آشکار است که این باستان شناس از سابقهء سرستون های هخامنشی، آن هم با نقش ِ برگ های آویختهء نیلوفر بی اطلاع بوده، حال آن که باستان شناسان دیگر حتی نقش سرستون های کاخ های شاهی چاندرا کوپتا در هند را با وجود سابقهء اسطوره ای نیلوفر در این سرزمین ، دلیل نفوذ و اثر پذیری معماری هند از معماری ایران در دوران قدرت آشوکا(273پ.م.) یه شمار می آورند. و تأثیر پذیری آن را از شباهت طرح اصلی کاخ با تالار صد ستون ِ پرسپولیس، تشخیص می دهند. اهمیت ذکر تقلید در معماری این کاخ ها که مگاستنس آن ها را از "همه زیبائی های ایران مگر پرسپولیس "13 برتر دانسته، بیشتر در صورت خاصی از نقش نیلوفر است که نشان مخصوص شاهان هخامنشی بوده. زیرا از دیرباز صورت های دیگر آن در هنر هندی موجود بوده است.
دربارهء ستون دیگری که اکبرشاه در سرناث برپا کرد نیز این شباهت ذکر شده است: صورت ترکیبی ِ آن که در کمال هنرمندی پرداخته شده، عبارت است از چهار شیر نیرومند ِ ایستاده و پشت به پشت. این چهار شیر همه قالب و شکل ایرانی دارد. زیر ِ آن کتیبه ای است از صورت های خوش تراش ... زیر ِ این کتیبه هم صورت سنگی بزرگ نیلوفر هندی است که پیش تر آن را به اشتباه سرستون ناقوسی ایرانی می دانستند. اما اکنون آن را قدیم ترین و بزرگ ترین رمز هنر هندی می دانند. این گل که عمودی نقش شده و گلبرگ های آن پائین آویخته و تخمدان را نشان می دهد، رمز بطن جهان بود. یا آن که به عنوان یکی از زیباترین جلوه های طبیعت، سریر خداوند را نشان می داد. این رمز نیلوفر آبی، همراه با مذهب بودائی مهاجرت کرد و در هنر چین و ژاپن نفوذ یافت. یک نوع نظیر آن که در طرح پنجره ها به کار می رفت، به صورت طاق نعلی درآمد.14
این نوشته در عین حال که شباهت معماری دوره های بعد را با آثار زمان هخامنشی یادآور می شود، به سابقهء تاریخی اشتراک مفاهیم اسطوره ای ِ اقوام هند و ایرانی، آن گاه که هنوز نمی توان تعلق این نقش را به تیره ای خاص دانست، اشاره می کند.
در دوره های اسلامی نیز –حتی در تزئین مساجد- نیلوفر را بربدنهء حجاری شدهء ستون ها یا نقش گچ بری ها و کاشی ها می توان دید. در آثار دورهء اسلامی سرزمین هند نیزاز این نمونه ها بسیار است. از جمله نقش برجستهء خورشید با اشعهء بسیار - که شاید بتوان از آن به نیلوفر هزاربرگ تعبیر کرد- سر در ِ مسجد دابگردان را زینت داده است. این مسجد در تتّهء هند به سال 997 ه ق. ساخته شده است.15 اگر چه تحقیق در این باره مستلزم طرح مباحث متعدد دیگری است، اما تداوم فرهنگی ِ آن را به عنوان یک نقش ستنی- و لو تا زمان هائی که آگاهی به معنای رمزی آن تقریبا فراموش شده، نشان می دهد.
حال باید دید، چرا هخامنشیان با وجود نقش های بی شمار از جانوران و گیاهان، مثل بز ِ شاخدار و عقاب و...که همچنان جنبهء اسطوره ای داشته، نیلوفر را برگزیده اند؟ شاید پی جوئی در این امر ما را به رابطهء معتقدات مذهبی و روش های سیاسی و اقتصادی ِ تاریخ گذشتهء این سرزمین رهنمون شود.
می دانیم دین زرتشت با روی کار آمدن هخامنشیان رسمیت یافت و در زمان داریوش اول، پس از سرکوبی گئوماتای مغ در اوج عزّت و اقتدار بود. اما ایزدان مزدائی نیز همچنان مورد پرستش بودند. از آن جمله میترا و اناهیتا تقدس خود را حفظ کردند و وارد دین زرتش شدند. به طوری که در این زمان مجسمه های اناهیتا در بسیاری از شهر های شاهنشاهی ایران وجود داشت. اما همان گونه که هرودت نوشته است: همهء آتشکده ها و معبد ها مورد احترام خاص بود، ولی آتشکده هائی که اختصاص به ناهید داشت از همه معظم تر به حساب می آمد و پادشاهان و امرا در تجلیل و تزئین معابد این فرشتهء ایرانی که آب و برکت را نصیب دشت های وسیع ایران می نمود افراط می کردند.16
در اواخر دورهء ماد، ریاست روحنی معبد اتاهیتا در فارس، یکی از متجمّل ترین این آتشگاه ها با خانوادهء هخامنشی بود. این رسم دیرین اگر چه با حملهء اسکندر و حکومت اشکانیان یعنی نزدیک به چهار صد و پنجاه سال از اعتبار قبلی افتاد، اما باز در قدرت بخشیدن به حکومت ساسانی عامل عمده ای به حساب آمد. بابک ساسانی پریستار پرستش گاه انا هیتا بود و پس از مرگ وی اردشیر این عنوان را یافت و حکومت ساسانیان پس از تصرف پارس با ایزدی ایاهیتا ورجاوند گشت.17
به عبارت دیگر، حکومت هخامنشی با در هم آمیختن دو نیروی سیاست و روحانیت به وجود آمد و از آن جا که کورش در خط مشی سیاسی خود، چه در جهان گیری و چه در مملکت داری علاوه بر منافع اشراف پارس، منافع زمین داران و ثروتمندان و بازرگانان کشورهای دیگر- بخصوص بابل- رانیز تأمین می کرد18، کاملا طبیعی است که علامتی برای شاهنشاهی خود برگزیند که یادآور هر دو جنبهء روحانیت و حمایت از تولید ثروت باشد. گوئی ایشان در سِمَت ِ روحانی معبد آناهیتا توصیف وی را در آبان یشت پیوسته در نظر داشته اند: مقدسی که جان افزا ست. مقدسی که فزایندهء رمه وگله است، مقدسی که فزایندهء گیتی است، مقدسی که فزایندهء ثروت است ومقدسی که فزایندء مملکت است.
به علاوه در کتب زرتشتی بخصوص سرودهای مذهبی، به تعلّق بعضی گل ها به امشاسپندان و عناصر طبیعی ِ مورد ستایش برمی خوریم. در بُن دَهِشن، گل مروسفید مختص خورشید است. انواع گل بنفشه مخصوص مهر، ایزدی که برای محافظت عهد و میثاق مردم گماشته شده است. مناسبت دستهء گل بنفشه که در داستان ویس و رامین یادآور پیمان عشاق است به این اصل باستانی می پیوندد.19 سیسنبر را گیاه مقدس و مخصوص ایزد بهرام گفته اند و زعفران را گل زامیاد. اما نیلوفرآبی، ویژهء ایزدبانو اناهیتاست.20 و اگر در " گفتگوی ریدک و خسرو گواتان" به این جمله برمی خوریم که " نیلوفربوی ایذون چون بوی توانگری" از این تعبیر نباید بی توچه بگذریم. زیرا از طریق ِهمین ارتباط هاست که می توانیم یکی از رایج ترین نقش های رمزی (سمبولیک ) دوره های باستان بخصوص عهد هخامنشیان به بعد را به جا آوریم.
بسیاری از باستان شناسان که به جنبهء اسطوره ای این نقش آگاهی نداشته اند، به نام های مختلف از آن یاد کرده اند. اما ما تا کنون دریافتیم که آن چه هنرشناسان در آثار باستانی ایران به نام های یاس دوازده برگی، گل لوتوس، پایهء زنگوله ای شکل، سرستون های ناقوسی، نقش زنبق و گل خورشیدی خوانده اند، همه گل نیلوفر است با زاویه های دید مختلف و مظهر ایزدبانو اناهیتا که از زمان هخامنشی به صورت منظم دوازده پر در آثار باقی مانده از ایشان به چشم می خورد. واین زمانی است که تیرهء ایرانی ِ قوم آریائی به تشکیل شاهنشاهی وسیع و مقتدری دست یافته است. اگر چه در آثار مکتوب مذهبی و ادبی ایرانی امروز نشانی از آن بر جای نیست، اما معماری و نقش های تزئینی بخصوص حجاری خاطرهء اعتقاد اساطیری و شکوه ِ هنری نیلوفر را تا به حال برای ما همچنان حفظ کرده است.
اما رمز نیلوفر در زمان های دور اشتراک فرهنگی اقوام آریائی نیز وجود داشته و ما نمونه های دل انگیز و پرمعنای این تعبیر را بخصوص در اساطیر و حماسه های هند باستان بسیار می بینیم. علاوه بر نمونه هائی که پیش از این ذکر شد،در افسانهء تولد بودا چنین می خوانیم:...آن گاه بذی سته که گوئی به شکل پیلی سپید و والا به تپهء زرین رفته بود،...از جانب شمال نزدیک شد و در خرطوم سیمگونش نیلوفری سپید داشت...پهلوی راست خود را به سوی مادر گرفت ...یعنی به درون رحم او رفت. پس از تولد، راجه برکودک چند پرستار گماشت...گتمه کودک عزیز و محبوب مردم شد...همان گونه که نیلوفر نیلگون یا سرخ نزد همه عزیز و محبوب است، او نیز همین گونه دست به دست می گشت...21درکلام بودا نیز به این تمثیل زیبا برمی خوریم : همان گونه که نیلوفر در لجن زار می دمد، در آب می روید،بر آب بر می آید ولی به گِل و لای ِ آبدان آلوده نمی گردد، من نیز همین گونه در جهان برخاسته ام، از آن گذشته ام و بدان آلوده نگشته ام.22
اما باشکوه ترین تعبیری را که نیلوفر در آن راه جسته در افکار عارفان ِ هندو و بالاخص پیروان مکتب تانتراTantra می توان دید.23به نظر اینان، نیروی سحرانگیزِکلام مانند ماری است که دور خود پیچیده و درون نقطهء ازلی خفته است. بیداری این مار خفته و عبورش را از مجرای لطیف، به جرقّهء برق آسا تعبیر می کنند که همان آگاهی است. شاید بتوان این تعبیر را با آن چه افلاطون دربارهء علم می گوید، نزدیک دانست که انسان در ازل از همه چیز آگاهی داشت . اما ورود به این دنیا برای او فراموشی آورد. آموختن همان یادآوری دانسته هاست.
به هر حال،در عرفان هندو به مدد ِ ذکر و تنظیم تنفس این مار بیدار می شود و سر بر می آورد. جهشی عمودی درپیش می گیرد و پس از عبور از مراکز گوناگون سرانجام به نیلوفر هزاربرگ که در مغز ِسر واقع است می رسد. این نیلوفر را می شکفاند و به تدریج از خود خلع ضمائم می کند و نیروی سرشار ناآگاهی را در عرصهء ابرآگاهی مستهلک می نماید.
مراحل طی این مسیر نیز شناختنی است. سربرآوردن مار خفته از "مولادارا آغاز می شود که آن را همسان نیلوفری با چهار برگ دانسته اند. مرکز بعدی را به گلی شش برگ تشبیه می کنند. مرکز سوم "مانی پورا چاکرا یا شهر جواهر است که با گلی ده برگ تصویر می شود. مرکز چهارم معروف به "اناهاتا چاکرا" در قلب است و با گلی مقایسه شده که دوازده گلبرگ دارد. عبور به درون این مرکز از طریق خدای محافظ جهان یعنی ویشنو میسر است. مرکز پنجم "ویشودی چاکرا" درناحیهء گلو و گلی شانزده برگ است . مرکز ششم "احنیا چاکرا" بین ابروان قرارگرفته و مانند گلی دو برگ و سرانجام مرکز هفتم معروف به مرکز هزار گلبرگ که بالای سر است و آن را به گلی تشبیه می کنند که هزارگلبرگ دارد. در این مرکز است که ازدواج شیوا و شاکتی که نیروی خلاّق و آفرینندهء شیواست به وقوع می پیوندد و یوگی یا عارف هندو به آگاهی نهائی می رسد.
این اسطورهء عرفانی هندو، بخصوص در بیان مرحلهء چهارم ِ حصولِ آگاهی از اناهاتا چاکرا سخن به میان می آورد که در قلب است و با گلی دوازده برگ تصویر شده، یادآور آن که نقش دوازده پر نیلوفرهخامنشی علاوه بر انتساب این گل به اناهیتا با رعایت تعداد ِ گلبرگ ها به این مرحله از افکار عرفانی هندو نیز ارتباط داشته است. به علاوه در اسطوره های ایرانی عدد دوازده را در عمر دوازده هزارسالهء جهان هستی نیز می بینیم . این دوازده هزارسال به چهار دوران سه هزارساله تقسیم می شود. در دوران نخستین، هستی همه بهشت ازلی است و اهریمن به اهورامزدا حمله نیاورده. سپس دوران تاخت و تاز اهریمن فرا می رسد و آمیختگی نیک و بد. دیوان در جهان می تازند و آشفتگی در جهان اهورائی برپا می کنند. درپایان این دوران زرتشت به جهان می آید و انسان را به یاری اهورامزدا می خواند: به گفتار نیک، کردارنیک و اندیشهء نیک. فرجام دوازده هزارسال مبارزه بین اهورامزدا و اهریمن پیروزی خیر بر شر است و آن گاه عمر جهان هستی پایان می پذیرد.
شباهت این دوران دوازده هزارساله با گردش سال و طی دوازده ماه آشکار است که دوازده روز آغاز فروردین را رمزی از آن دانسته اند. روز سیزدهم را که نشانهء هزارهء سیزدهم و دوران آرامش ارواح در جهان مینوی و رامش ِکیهانی است در آداب و رسوم ایرانی با گذراندن در طبیعت و و پناه بردن به آغوش پاک و سالم مادر هستی ، یادآور خاطرات کودکی و پاکی و آزادی انسان بر شمرده اند.
عدد دوازده در معتقدات اسلامی و عرفانی نیز همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. شیخ اشراق علاوه بر رسالهء خاصی که در آن به تعبیر عارفانه از برج های دوازده گانه پرداخته24، در رسالهء عقل سرخ از سیمرغ چنین یاد کرده است: پیر را پرسیدم که گوئی در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟ گفت: آن که نداند، چنین پندارد...چنان که هر زمان سیمرغی بیاید...و همچنان که سوی زمین می آید سیمرغ از طوبی، سوی دوازده کارگاه می رود. گفتم: ای پیر! این دوازده کارگاه چه چیز است ؟ گفت: اول بدان که پادشاه ما چون خواست که ملک خویش آبادان کند ، اول ولایت ما آبادان کرد. پس مارا در کار انداخت و دوازده کارگاه بنیاد فرمود و در هر کارگاهی شاگردی چند بنشاند... گفتم " ای پیر! در این کارگاه ها چه بافند؟ گفت: بیشتر دیبا بافند و از هر چیزی که فهم کس بدان نرسد، و زرهء داودی نیز هم در این کارگاه ها بافند...25
تا دوره های نزدیک تر به ما نیز همچنان اشاراتی به خصوصیت عدد ِ دوازده در فرهنگ ایرانی به چشم می خورد. کلاه دوازده تَرک صفویه علاوه بر انتساب به مذهب شیعهء اثنی عشری، گوئی یاد خاطره ای دور را در ذهن ایرانیان زنده می کرده است. آیا ایرادی که میرزا فتح علی آخوند زاده به "روزنامهء ملت ِ سنیّهء ایران " می گیرد، از این دست نیست؟ می نویسد: شکل مسجد که در روزنامهء خود علامت ملت ایران انگاشته ای ، در نظرِمن نامناسب می نماید...پس برتو لازم است که به جهتِ شعار ملت ایران علامتی پیدا بکنی که از یک طرف دلالت بر دور ِ سلاطین قدیمهء فُرس داشته باشد و از طرف دیگر پادشاهان صفویه را به یادآورد، چون شکل تاج دوازده تَرک از سقرلات سرخ."26
* * *
بازمی گردیم به اناهیتا که گل نیلوفر منسوب بدوست. اناهیتا در اساطیر ایرانی خدای نگهبان آب است و در سرودهای زرتشبی از او چنین یاد می شود: اردوی سور ناهید، کسی که دارای هزار دریاچه و هزار رود است. در کنار هریک خانهء خوب ساخته شده با یک صد پنجرهء درخشان و هزارستون خوش ترکیب که روی هزارپایه قرارگرفته است. در هریک از این خانه ها در روی دیوان بستر زیبا و معطری با بالش ها گسترده است. ای زرتشت، در این جا اردوی سور ناهید از یلندی یک هزار قد آدمی می ریزد.27
روشن است که در این توصیف نیایشگاه های اناهیتا نیز مورد نظر بوده که بخصوص در کنار رودخانه ها و در بلندی کوه های مُشرف بر آب با شکوه تمام قد بر می افراشته است. شاید اعتقاد دیرین به برآمدن هستی ار آب را – که خیلی پیش از طالس در فلسفهء آریائی ِ هند سابقه داشته- باید به این ارتباط افزود. چه، از وظایف اناهیتاست که: نطفهء همه مردان را پاک کند، مشیمهء همهء زنان را برای زایش پاک کند، زایش همهء زنان را آسان گرداند...و به همهء زنان حامله در موقع لازم شیر دهد.28
و هم اوست که فر ِزرتشت به دریاچهء کیانسه (هامون) بدو سپرده شده است. در سر ِهر هزاره دختری از به دینان که در آن آب تن شوید، از آن بار گیرد و موعود های سه گانهء زرتشتی اوشیدر، اوشیدر ماه و سوشیانس بدین ترتیب به وجود آیند.29
در مکتب فکری هندی "سانکیها"، آب چون دیگر اجزاء طبیعت مثل ماه، زمین، جنگل و هر آن چه در آدمی حالتی از هیبت و ستایش برانگیزد، نماد بزرگ مادر هستی است و جنبهء مادرانه و آفریدگارانه دارد.از ژرفای دریاست که نیلوفر ِزرین ِهستی برمی روید. این گل زهدان جهان است و در میان گلبرگ هایش برهما نشسته. اوست که آفرینش کائیات را فرمان می دهد.30
این رب النوع یا بزرگ مادر ِآفرینش سرشتی دوگانه دارد: هستی بخش و مرگ آفرین. زمین باروری است که به فرزندان خود خوراک و ماندگاری عرضه می دارد و هم او خاک گرسنه ای است که آن ها را می بلعد و از اجسادشان تغذیه می کند. درافسانه های آفرینش به تدریج این دو جنبه از هم جداشده و به صورت خدایان متفاوت جلوه نموده است.در اسطوره های دیرین سرزمین ِما آمیختگی اناهیتا ایرانی با ایشتار بابلی از این دست است.
اگرچه در اعتقادات مغان، روحانیان قدیم ایرانی جنسیت بخشیدن به ایزدان ناپسند شمرده شده، اما امروز ما در آثار مذهبی زرتشتی، سیمای اناهیتا را چنین آراسته می بینیم: زنی جوان، خوش اندام، بلند بالا، برومند و زیبا چهر، آزاده و نیکو سرشت، بَرسُم در دست، با گوشوارهء چهارگوش زرین، طوقی به دور گلوی نازنین خود دارد. او کمر بند ِ زرین به میان می بندد تا سینه هایش ترکیب زیبا بگیرد. تاجی با صد ستاره ء آراسته بر سر گذاشته زرین، هشت گوشه که به سان چرخ ساخته شده و با نوارها زینت یافته است. جامه ای از پوست ببر در بر دارد. و در بالای گردونهء خویش مهار چهار اسب سپید یک رنگ و یک قد را در دست گرفته، می راند. او به بزرگی همهء آب هائی است که در روی این زمین جاری است.
این توصیف اگرچه همچنان از ناهید به عنوان آب ِ هستی بخش یاد می کند، اما با نظرمغان که از انتساب تجمل و آراستگی به ایزدان ناخشنود بوده اند ، مغایرت دارد. گمان می رود، تجمل ِ گردونه و سیمای فاخر اناهیتا در سرودهای مذهبی که امروز به ما رسیده است بیشتر مربوط به دوران ساسانیان باشد. زیرا می دانیم همه آثار مذهبی از جمله اوستا در حملهءاسکندر طعمهء آتش شد و به چپاول رفت. بار دیگر ساسانیان به احیا و نگارش این آثار پرداختند و طبعا آنچه را متناسب با پسند های اجتماعی و اخلاقی مورد قبول خود می یافتند ترویج کردند. این با سیاست کلی ِمملکت داری ساسانیان سازگارتر است.
در عین حال پرستش اناهیتا را در ایران به تأثّر از رسوم بابلیان دانسته و گمان برده اند استر(ایشتار) که مورخان و نویسندگان یونانی و رومی بیشتر او را با آفرودیت- رب النوع عشق و هوس- و دیان- الههء شکار تطبیق کرده اند، نزد ایرانیان نیز مورد احترام بوده است.31 نوشته اند کوروش در فتوحات خود دستور داد همهء معابد از جمله معبد ایشتار (زهره) در شهر مقدس اروک را تعمیر کنند. ایشتار نزد بابلیان قدیم، الههء عشق و مظهر عمومی شهوات انسانی و آثار خوب و بد آن است. تصویراو چه در نمونه های نقش شده و چه آن طور که در سرودهای مذهبی و اسطوره ای آمده است، شباهت نزدیک با ناهید دارد. نکتهء مهم، اختلاف جهت اخلاقی است که به این دو الهه نسبت داده می شود.
در معبد های ایشتار، دختران ِ جوان ِ خانواده های شریف در خدمت پرستشگاه به سر می بردند و خود را با تمام بدن و از هر لحاظ برای استفاده وقف می کردند. پس از مدتی ایشان به زندگی عادی خود بازمی گشتند. بی آن که عمل پیشین آنان ننگ به حساب آید.32 در حماسهء گیل گمش نیز ایشتار "روسبی خدایان " نامیده شده است.
حال آن که، تفاوت های آشکار بین الههء هستی بخش ایرانیان و بابلیان هست. از جمله در شرح حال اردشیر می خوانیم که ضمن تعیین ولی عهدی داریوش دوم از او خواست تا هرچه میل دارد از شاه بخواهد. و رسم براین بود که باید مطابق میل ولی عهد رفتار شود. داریوش از شاه درخواست یکی از زنانش را به او ببخشد. شاه بی اندازه مکدّر شد، زیرا خلاف رسم بود که همسر شاه به دیگری تعلق یابد. ناچار به رأی ملکه واگذار کردند. او هم به داریوش تمایل داشت. اردشیر که از این جریان ناراضی بود دستور داد که همسرش را کاهنهء معبد انا هیتا در همدان نمایند. موافق قوانین این معبد زنانی که کاهنهء آن می شدند، می بایست تا آخر عمر از زناشوئی دوری جویند.33
چه قدر تفاوت هست بین این اعتقاد با آن چه در میتولوژی یونان درباب ِونوس یا آفرودیت که همسان زهره و ایشتار شناخته شده است، می خوانیم: جزیرهء قبرس که قلمرو مخصوص زهره ( آفرودیت ) بود همیشه پر از دختران ماهروی یونانی بود ...که به پیروی از الههء خود، خویشتن را وقف عشق می کردند. هر معبد آفرودیته حلقه ای به نام حلقهء دختران زهره داشت ...در این معبد مراسم مذهبی و مقدسی صورت می گرفت ...که با مفهوم امروزی اخلاق جور درنمی آید.34
آیا داستان آفرینش مجسمهء ونوس شاهکار پراگزیتل35 مجسمه ساز بزرگ یونانی از روی اندام برهنهء فرینه، زن هرجائی ِ مشهور یونان بهترین نمودار این دگر اندیشی نیست؟ فرینه به جرم کشتن مردی که معشوق او بود محکو م به مرگ شد. اما چون اندام برهنهء خویش را معرض دید ِ هزاران نفر که در فضای باز ِ دادگاه حضور داشتند قرار داد به خاطر زیبائی اندام، همگان خواستار تبرئهء او شدند و پس از این واقعه بود که پراگزیتل از روی اندام برهنهء او مجسمهء ونوس را ساخت.36
حال آن که در سرودهای آبان یشت سخن از استغاثهء دختران است به درگاه اناهیتا از برای : سروَری و خانه خدائی دلیر. ودعای زنان جوان در وضع حمل از برای زایش خوب. و نه شادکامی و عشق و شهوت رانی و لذت جوئی تن. به این ترتیب از زمان ساسانیان است که تصور اناهیتا با ایشتار در هم آمیخته و زهره که یادآور ایشتار است جایگزین ِ ناهید شده و بعدها تا زمان ما در شعر و ادب پارسی یکسان انگاشته شده است.
برخلاف آن، از دیرباز حتی درمیتولوژی یونان نیز ارتمیس انائیتیس ( اردوی سور ناهید) لقب ِ الههء عصمت و عفت را یافته بود. البته تصویر یونانی این دو ایزدبانو از جهات متعدد با یکدیگر اختلاف دارد. اما از خلال آن می توان تلقی ایرانیان را از اناهیتا، آن چنان که در افسانه های ملل دیگر نیز نفوذ کرده باشد، بهتر دریافت. آن چه در باب پاکدامنی و خودداری آرتمیس(دیانا) نقل شده است، از سوگند ِندیمه های معبد او که تاآخر عمر دوشیزه بمانند، تا قربانیان خشم او که غالبا زنانی هستند که قدرت پایداری در مقابل هوس ها و تمنیات دل خود را نیافته اند،37 شباهت بسیار این دو را نشان می دهد. بخصوص نکتهء اخیر جنبهء تاج بخشی ِ اناهیتا را به یاد می آورد. همهء دلاوران و پهلوانان و شاهان در بارگاه او فدیه می آورند و زوهر آمیخته به شیر نثار می کنند واز او برای پیروزی و یافتن فرّ یاری می خواهند. اما اوست که تنها نیکان را در انجام ِاعمال ِاهورائی پیروز می کند و فرّهء ایزدی را از کسانی چون افراسیاب دریغ می دارد. یعنی نوعی داوری آگاهانه و انسانی، البته با میزان های مورد انتظار در یک اسطوره و حماسهء ملی.
به عنوان یک نکتهء معترضه از اثر ضد تشنج، آرام کننده و خواب آور نیلوفر ِآبی نیز یاد می کنیم که بخصوص به عنوان داروی مسکِّن و ضعیف کنندهء قوای جنسی در کتب طبی از دیرباز شناخته بوده است. این خاصیت در شربت هائی که برای مراسم مذهبی تهیه می شده و ابوشکور بلخی نیز بدان اشاره دارد، قابل توچه است.38
خاصیت داروئی نیلوفر در مداوای بیماران روانی به نثر دل انگیز عارفانهء شیخ اشراق نیز راه یافته است:" بسا دوستان که چون این قصه بشنُود، گفت: پندارم که ترا پری رنجه می دارد یا دیو در تو تصرف کرده است... باید که طبیخ افتیمون بخوری. به گرمابه روی و آب گرم بر سر ریزی و روغن نیلوفر به کار داری...که پیش از این عاقل و بخرد دیدیم ترا.39
آیا مرتاضان و یوگی های هندو، یا مغان و روحانیان مِهری و مزدائی و مانوی که از ازدواج و خوردن گوشت و خونریزی خودداری داشته اند، به عطر ملایم و مطبوع و شهد آرامش بخش ِاین گل به نظر تقدیس نمی نگریسته اند؟ و آیا این گل را درسفرهء جشن مهرگان به اشارهء ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، رمزی از فراوانی و برکت، همراه با پاکی نژاد و تبار خانواده نمی شمرده اند؟
* * *
حاصل این که، نیلوفر گل ِ ناهید است و ناهید تصور ِ اصل مادینهء هستی در اسطوره های مذهبی ایرانیان قدیم، که از جهاتی چند با معتقدات هندیان باستان شباهت دارد. و صادق هدایت به چیره دستی تمام در شاهکار جاویدان ِ خود، آن را همچون نشانه ای بر پیشانی صفحات بوف کور نقش کرده است تا خواننده را به تلاشی برای ره بردن به شب ِ تاریک ذهن خود وادارد. شبی که به درازی قرن ها زندگی ِ مردم این سامان است و به تاریکی ِ سیاه چالی که در تنگنای آن آزمایش ِمار ِ ناگ ، آن را که باید بمیرد و آن را که باید بماند، تعیین می کند.
آن فرشتهء آسمانی، آن دختر اثیری را نیز باید از همین نشان بازشناخت. دختری که : "وجودش لطیف و دست نزدنی بود...فقط یک نگاه او کافی بود که همهء مشکلات فلسفی و معماهای الهی را حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت." گوئی هدایت در خیال خود تصویر اناهیتا را چنان که در اعتقاد ایرانیان باستان متجلّی بوده است، با رنگ عرفان هندوی آن در نظر دارد. " در این دنیای پست ِ پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی ِمن یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط پرتو گذرندهء یک ستاره بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلّی کرد... نه، اسم او را نباید به چیزهای زمینی آلوده کنم."
این فرشتهء آسمانی در بوف ِکور همه جا نیلوفری تعارف می کند که مظهر آگاهی است. این لطیفهء معنوی ِ قلب ِانسان که در آن مکاشفات معنوی و مشاهدات ِ روحانی به وقوع می پیوندد. اما نیلوفری کبود که در ادب پارسی رنگ ِ جامهء سوگواران دارد و دلق ِمرقّع صوفیان. در هفت پیکر نظامی نیز دختر پادشاه اقلیم پنجم در گنبد پیروزه گون افسانه سرائی می کند، رنگی که منسوب به عطارد، دبیر ِ فلک است. اما آیا توصیفی که هم او در پایان این قسمت از گل ِازرق دارد، یادآور گفتهء ابوریحان در باب نیلوفر نیست؟40 گوئی از دیرباز تنها نیلوفر از نوع کبود ِ آن بوده است که صُوَر خیال شاعرانهء ادب پارسی را به خود اختصاص داده:
هرسوئی کافتاب سَر دارد گل ِ ازرق در او نظر دارد
لاجرم هر گلی که ازرق هست خوانَدَش هندو، آفتاب پرست41
باوجوداین، آیا هدایت اندوهی را که از برباد رفتن پاکی ها و سادگی های دوران کودکی و معصومیت انسان داشته است درجامهء سیاه ِزن و کبودی نیلوفر نمایان کرده یا در انتخاب این رنگ نیز به اصلی دیگر اندیشیده است؟ به این نکته که در ادبیات پهلوی، هرمزد جامهء سپید موبدان، وای جامهء ارغوانی ارتشتاران و سپهر جامهء نیلی کشاورزان را برتن دارند. و هریک معّرف مینوی یکی از طبقات سه گانهء جامعه اند.42 آیا دختر اثیری هدایت، باورهای اصیل و تجربه های تلخ و شیرین ِ مردم ِفرودست را که از اعماق هستی و زندگی بر می آید، به پیر قوزکردهء روزگار که قهقههء چندش آورش فضای مه گرفته و وهم آلود بوف کور را از هم می دَرَد، هدیه می کند؟
آیا نیلوفر نمودار ِروشن ِآگاهی ها و شناخت های ابتدائی انسان دیرین نیست، که غبار زمان و آلودگی های جهان مادی به تدریج آن ها به گل های کبود ِبی بو بدل کرده است؟ گل های نیلوفر کبود بی بو که تنها در نقاط دور افتاده می روید، کنار یک رودخانهء خشک ونزدیک یک رشته کوه کبود که آثار و بناهای قدیمی با خشت های کلُفت روی آن برجای مانده بود.گل هائی که تنها به درد ِ نشاکردن روی خاک مرده می خورد و پیچیدن دور پای اسب ها و درخت ها و خانه های کج و کوله که به شکل های بریده بریدهء هندسی با پنجره های متروک ِ سیاه، ومزاحم وار به همه جا سرزدن.43
در بوف کور نیلوفر همواره معنای سمبولیک خود را حفظ می کند. اما گاه بیشتر نشانی است که خواننده را به راه های دراز ِاندیشیدن در باب سایر عناصر رهنمون می شود و گاه خود درخشندگی می یابد و با ما از رازها و رمزها سخن می گوید
عجیب است که هرچه بیشتر در این نکات دقیق می شویم، گران باری ِپشتوانهء فرهنگی هدایت را در آفرینش ِ بوف کور بهتر در می یابیم. آن گاه است که از دست یازیدن ِبسیاری معاصران به این قبیل عناصر اسطوره ای و افسانه های ریشه دار ِعامیانه، سخت متأسف می شویم. زیرا نا آگاهی و عدم دست یابی ِ ایشان را به کُنه ِ لطایف آشکارا می بینیم. حال آن که نه همان الفاظ ِ پربار، بلکه معانی دقیق و وسیع ِ هر تصویر و خیال و نشانه و رمز است که نوشته را از تازگی و جاودانگی سرشار می کند.
در بوف ِ کور سخن از زنی دیگر نیز در میان است. آن جنبه از بزرگ مادر ِهستی که فرزند خودرا در بهای نوشیدن یک جرعهء عطش زا از شراب تلخ واقعیت ها به تحمل رنج های فراوان وامی دارد. رنج ِزندگی در دنیای رجّاله ها" کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند. و از زورمندان زمین و آسمان ...گدائی می کردند و تملّق می گفتند..." نیمهء زمینی و مرگ آفرین طبیعت، وجودی که تاریکی شهوت بر نور اندیشه در او غلبه دارد. آن که در سیمای عشق آفرین و شکنجه ساز "لکاته " ظاهر می شود. " این زن ، این لکاته، این جادو، نمی دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه تنها او را می خواستم ، بلکه تمام ذرات تنم ، ذرات تن او را لازم داشت. فریاد می کشید که لازم دارد... اما مثل این بود که این لکاته از شکنجهء من کیف و لذت می برد"
هدایت در بوف ِ کورآگاهیی را که از طریق تحلیل اسطوره ها به وسیلهء روان شناسان ، بخصوص زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ صورت می گرفت ، با شیفتگی به فرهنگ و تمدن باستانی ایران و بالاتر از آن تلاش برای شناخت و آزاد ساختن اندیشه و تعقل انسان درهم آمیخت. و زندگی نافرجام خود را در آن تصویر کرد. زندگیی که همچون" یک بغلی شراب ارغوانی که در آن زهر ِ دندان ِناگ، مارِهندی حل کرده بودند و مانند هر اثر جاودانهء هنری ِدیگر، نه زندگی خود ِ او که از آن ِروزگار او و عرصهء اندیشهء آدمیانی چون او، بود.
در این کتاب نه تنها اشخاص، بلکه دیگر عناصر چون نهر ِ سورن، کوه های کبود و در بالاترین نقطه یک قلعهء بلند که با خشت های زرین ساخته بودند، شراب مُلک ری، رقاصهء معبد لینگم و...هریک راهی دراز به سرزمین اسطوره ها دارد. هدایت، تاریخ زندگی انسان، تاریخ تفکر و رنج ِاو را در قالب اسطوره های کهن ریخت و بوف کور را به عنوان اسطوره ای نو در زمان ما آفرید.
مگر نه آن که در بینش اساطیری بین افکار، اشیاء و تصاویر نوعی همدمی سحرآمیز هست که باعث می شود جهان اساطیری مانند رؤیائی عظیم جلوه کند. در آن عرصه هر چیز ممکن است از هر چیز دیگر پدید آید و جهان مانند حبابی خیال انگیز در طرفةالعینی ظاهر شود و در لحظهء بعد چون رؤیائی پوچ باطل گردد. و مگر نه آن که جهان اساطیر شباهت عجیبی با نیروی متخیّلهء خلاّق شاعران و هنرمندان دارد.44
هدایت با بازسازی یک اسطورهء کهن سال، همهء افسانهء هستی را نقّادانه بازجوئی کرده و در سفر عارفانهء انسان متفکر، از دنیای رجاله ها به بیکران اثیری اعصار و قرون ، ماهرانه در ردپاهائی چون درخت سرو، نیلوفرکبود، جوی آب و بسیاری دیگر چون اینان از درد ِ انسان اندیشه ور سخن به میان آورده است.
* * *
آیا هنوز هم در نظرما نیلوفر، تنها گلی است که برمرداب می روید؟ و آیا هزاران تقش و نکتهء دیگر در زبان ، فکر، قالی، مسجد ...و مناره های سرزمین ما نیست که این چنین ناشناخته مانده باشد؟
********
* سخنرانی در دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی مشهد، اسفند1354
مجلهء دانشکده و ادبیات علوم انسانی دانشگاه فردوسی، مشهد پائیز 1355
یادداشت ها
1- ایرن ملیکوف، لالهء داغدار، ترجمهء احمد احمدی.مجلهء دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی مشهد 1348 ص.240
2- ابوالقاسم عبدالله کاشانی، عرایس الجواهر و نفایس الاطایب، تهران انجمن آثار ملی1345 ص 307
3- صادق هدایت، بوف کور، تهران امیر کبیر 1331
4- علی زرگری، گیاهان داروئی تهران ج 1 ص 50
5- ابوریحان بیرونی، الصیدنه فی الطب ، پاکستان 1973 ص 366
6- رمان گیرشمن، هنر ایران، ترجمهء دکتر عیسی بهنام. تهران بنگاه ترجمه و نشر کتاب1346 ص 33، 66، 12، 53
7- داریوش شایگان، بینش اساطیری، مجلهء الفبا شماره5 ص 6
8- کارل گوستاو یونگ، انسان و سمبول هایش ترجمهء ابوطالب صارمی. تهران امیرکبیر 1352 ص 377
9- هنر ایران ص163
10- گزارش های باستان شناسی، ج 3 ص 482
11- هنر ایران ص215
12- علی سامی، آثار باستانی جلگهء مرو دشت، تهران 1331 ص 23
13-14- ویل دورانت، مشرق زمین گاهوارهء تمدن بخش دوم ص 836
15- مجلهء هنر و مردم شمارهء 159-160 ص 40
16- باستانی پاریزی، خاتون هفت قلعه، تهران ص 235
17- کولونین، تمدن ایران ساسانی ترجمهء عنایت الله رضا تهران بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص156
18- فریدون شایان، سیری در تاریخ ایران باستان، تهران 1351ص 83
19- فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین ، تصحیح دکتر محجوب تهران 1337 ص 119 و 292
20- بن دهشن فصل 27، بند 24
21-22- پاشائی، بودا تهران کتاب خانهء طهوری 1347 ص 303- 301
23- بینش اساطیری ص 80...
24- شیخ اشراق، کلیات ذوقیه یا رسالةالابراج
25- شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی،مصنفات فارسی تصحیح و تحشیه دکتر سید حسین نصر- هنری کربین تهران 1348 ص 234
26- یحیی آرین پور، از صبا تا نیما، 1350 ج 1 ص 240
27- 28- یشت ها، ج 1 ص 233و 235
29- بهرام گور انکلساریا، زند آگاهی، ص 283
30- گلی ترقی، صورت ازلی زن الفبا ج 5 ص 86
31- مشیرالدولة پیرنیا، تاریخ ایران باستان تهران1306 ج 1 ص 196
32- خاتون هفت قلعه، ص 236
33- تاریخ ایران باستان ص 1156
34- شجاع الدین شفا، افسانهء خدایان ص 10077
35- Praxiteles
36- افسانهء خدایان ص 10085
37- افسانهء خدایان ص 10107
38- آب انگور و آب نیلوفل مر مرا از عبیر و مشک بدل
39 و 40- شیخ اشراق، رسالةالطیر، ص 205 و 521
41- نظامی گنجوی، هفت پیکر، تصحیح وحید دستگردی تهران 1315 ص 267
42- مهرداد بهار، اساطیر ایران، تهران بنیاد فرهنگ ایران ص 11
43- مضامین و تصاویر خیال همه از بوف کور است.
44- الفبا، ج 5 ص 14
No comments:
Post a Comment